![]() |
ديالوگ |
![]() |
| آن کس که در تجمع سکوت میکند,آن را بی نظر به حساب آور... |
|
چند هفته ای از بازداشت محبوبه میگذرد...........
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 1 آبان1386ساعت 18:19 توسط قلیزاده |
|
|
...!!!
|
![]() |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 17 مهر1386ساعت 0:54 توسط قلیزاده |
|
امیر یعقوبعلی و بهاره هدایت آزاد شدندچهار شنبه17 مرداد 1386 17 مرداد: امیر یعقوبعلی، عضو کمپین یکی میلیون امضا که 20 تیرماه هنگام جمع آوری امضاء در پارک اندیشه بازداشت شده بود به همراه بهاره هدایت و 5 نفر دیگر از اعضای تحکیم وحدت که 18 تیر ماه هنگام تحصن در برابر دانشگاه امیر کبیر بازداشت شده بودند، چهارشنبه شب از زندان اوین آزاد شدند. عبداله مومني،محمد هاشمی،بهرام فياضي،علي نيكو نسبتي،مجتبي بيات،علي وفقي،مسعود حبيبي و مرتضي اصلاح چي از دیگر آزاد شدگان بودند .حنیف یزدانی و مهدی عربشاهی نیز که هنوز موفق به تامین قرار وثیقه نشده اند طی روزهای آینده با سپردن وثیقه آزاد خواهند شد. در حالی که نزدیک به 150 نفر از خانواده های بازداشت شدگان، فعالان دانشجویی و اعضای جنبش زنان از ساعت 4 عصر منتظر آزادی عزیزان وهمفکرانشان بودند، ساعت 8 شب ، خودروی هايس مشكي رنگی به سرعت از زندان بيرون رفت و نگهبانان اوین خبر دادند که دانشجوها آزاد شده اند و احتمالا در همین اطراف رها خواهند شد. جمعیتی که چهار ساعت زیر پل نيمه تمام و جاده هاي خاكي مقابل زندان اوين منتظر بودند، به سرعت به طرف اطراف اوین حرکت کردند تا دانشجویانی را که هر کدام در گوشه ای رها شده بودند پیدا کنند. تعدادی از خانواده ها نیز که مطمئن نبودند فرزندانشان جزو آزاد شدگان باشند مقابل در اوین منتظر ماندند. عبداله مومني، که مقابل هشت بهشت پیاده شده بود. خبر ازادی بقیه را تایید کرد:«بچه ها همه داخل هایس بودند. بهاره هدایت که چادر هم سرش کرده بودند را احتمالا کمی بالاتر پیاده کرده اند.» پس از این بود که جمعیت چند شاخه شد و هر کدام به سمتی رفتند تا محمد هاشمی را در میدان صنعت پیدا کنند و بهرام فیاض بخش را در جاده های اوین و امیر یعقوبعلی را در میدان کاج و ..... . مسعود حبيبي می گفت:« به هر كدام مان پنج هزار تومان براي كرايه تاكسي و يا خريد كارت تلفن داده اند.» با این حال مادرها هنوز نگران بودند و می گفتند تا بچه هایشان را نبینند و از آزادی شان مطمئن نشوند آرام نمی گیرند. پس از یک ساعت نگرانی و جستجوی همه خیابان های اطراف اوین و سعادت آباد بود که خبر پیدا شدن هر 8 نفرشان دهان به دهان چرخید و جمعیت استقبال کننده در چند گروه راهی خانه های دانشجویان شد. این دید و بازدیدها تا ساعت 1 نیمه شب ادامه داشت و دانشجویان بازداشتی از زندان می گفتند و انفرادی و بازجوی هایی که تمامی نداشت. اين دانشجويان از جمله تحصن كنندگان مقابل دانشگاه پلي تكنيك بودند كه خواستار آزادي همكلاسي هايشان بودند و امير يعب علي نيز هنگام جمع آوري امضا در پارك اندشه دستگير و 29 روز را در زندان سپري كرد. علاوه بر دو دانشجویی که منتظر تامین وثیقه هستند. احمد توکلی، احمد قصابان و احسان منصوری از دانشجویان پلی تکنیک که به بهانه چاپ مطالب موهن در نشریات دانشجویی بازداشت شده اند، هنوز در زندان اوین بازداشت هستند و آخرین خبرها حاکی از آن است که تا تکمیل تحقیقات در زندان خواهند ماند. صدور قرار وثیقه برای امیر یعقوبعلی 15 مرداد: امیر یعقوبعلی، عضو کمپین یک میلیون امضاء و از فعالان جنبش زنان، اکنون 26 روز است که در زندان بسر می برد. بنا به گفتهی خانوادهی امیر یعقوبعلی، امرو (دوشنبه 15 مردادماه)، پس از پیگیری های مکرر خانواده و وکیل اش، قرار وثیقهی 20 میلیون تومانی برای او صادر شده و در حال طی کردن مراحل قانونی برای کارشناسی و ثبت است. امیر يعقوبعلي در تاريخ 20 تيرماه سال جاري در حالي كه درپارك انديشه به جمع آوري امضا براي كمپين يك ميليون امضا مشغول بود دستگير و سپس به بند 209 زندان اوين منتقل شد. نقل از تغییر برای برابری |
|
2 نوشته شده در
شنبه 20 مرداد1386ساعت 13:45 توسط قلیزاده |
|
|
دانشجویان زندانی را آزاد کنید
|
|
۱۴ مرداد ۱۳۸۶ جنبش آزادی خواه و عدالت خواه مشروطه در ایران ۱۰۱ ساله می شود. اما
هنوز دانشجوی ایرانی را به بند می کشند.
۱۴ مرداد سال ۸۶ و ۱۰۱ سالگی مشروطه در حالی می رسد که محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، علی وفقی، بهاره هدایت، مهدی عربشاهی، حنیف یزدانی، عبدالله مؤمنی، بهرام فیاضی، حبیب حاجیحیدری، مرتضی اصلاحچی، مجتبی بیات، عزت الله قلندری، مسعود حبیبی، سعید حسین نیا، آرش خاندل،اشکان غیاسوند، محمدحسین مهرزاد و امیر یعقوبعلی در بند هستند. به احترام این فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران، ما جمعی از وبلاگ نویس های ایرانی تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۴ مرداد، روز همبستگی وبلاگ نویس های ایرانی با دانشجویان دربند " تغییر دهیم. |
|
2 نوشته شده در
شنبه 20 مرداد1386ساعت 13:8 توسط قلیزاده |
|
|
برای امیر...
|
|
من ندارم سر ياس با اميدي كه مرا حوصله داد باد بگذار بپيچد با شب بيد بگذار برقصد با باد... بذار هر چي تو چنته داره رو كنه اين سياهي عبوس بذار گرومب گرومب تبل بيدادش گوش فلك و كركنه هيچ شبي تا ابد طول نميكشه،اين روزا اينقدر خبر بد شنيد م كه يادم رفته شادي شنيدن يه خبرخوش چه طعمي داره... . سياهه ي اين شب پرستها تمومي نداره انگار.مثل دل واپسي هاي من كه اين قدر دورمو كاري از دستم بر نمي آد الان لابد دورو برت خيلي شلوغه رفيق. هژير خبراي خوبو بهت داده از مهموناي اين تابستون اوين . .مرتضي ،جلیل و بهروز و حسین و عبدالله و بهاره و احسان و مهدی و محمد و علی و... از وقتي يادم مياد هر سال همين بساط پهنه.هر سال . اما مگه ميشه به بند و زندان و شكنجه و اعدام عادت كرد. خيلي نميگذره از روزي كه جلوي حسينيه ارشاد داشتيم برنامه ميريختيم كاري بكنيم برا رسوندن صداي بچه هاي تعليقي و اخراجي برا رسواكردن چكمه هاي سنگين استبداد رو خرخره ي هر كي كه بخواد نغمه ي متفاوتي رو زمزمه كنه . و حالا ميشنوم كه به جرم عدالت خواهي به جرم برابري خواهي تو مملكتي كه اين كلمات توادبياتش تنها با قلم سرخ نوشته شده به جرمحرف زدن از انسانيت بازداشتت كردن شايدالان يه گوشه نشستي و تو فكر فردايي ...تو فكر كارايي كه بايد كرد ،توفكر دفترايي كه بايد سياه بشه و كفشايي كه بايد پاره شه توسنگلاخ اين تاريخ ناهموار، تو فكر حنجره شدن برا فرياد اونايي كه به هزارو يك توجيه سنتي ومذهبي و تاريخي و... گلوي فريادشون بريده...تاريخي كه قرنهاس دور خودش ميچرخه رو مدارميل استبداد.نمي دونم اما رفيق بذار تا ميتونه خوش رقصي كنه اين سگ پاچه ليس دربار ارتجاع امثال تو خط بطلاني ان رو سياهي اين شب تيره ، دستي كه خطي گستاخ به باطل ميكشد . بذار به اسم عدالت و مهرورزي بتازه اين معجزه ي قرن . هر وقت به اوين فكر ميكنم و تنهايي هاش ياد اين شعر شاملو ميفتم : من اما در دل كوهسار روياهاي خود جز انعكاس سرد آهنگ صبور اين علفهاي بياباني كه ميرويند و ميخشكند و ميپوسند و ميريزند با چيزي ندارم گوش /مرا گر خود نبود اين بند شايد بامدادي همچو يادي دورو لغزان ميگدشتم از طراز خاك پست سرد /جرم اين است جرم اين است. اميدوارم هر چه زودتر دوباره كنار هم تو راهي كه بهش ايمان داريم قدم برداريم براي زندگي تو يه دنياي بهترو انساني تر |
|
2 نوشته شده در
شنبه 20 مرداد1386ساعت 13:5 توسط قلیزاده |
|
|
شما هرگز تنها نیستید...
|
|
متاسفم که دیر این مطلب رو میزنم و باز متاسفم که برا روشن شدن موضوع مجبورم اراجیف خائنانه ی آستانه رو هم در ادامه بیاورم...تنها به گفتن این نکته به خوانواده شهید کوی دانشگاه بسنده میکنم که هرگز تنها نیستند ... ارغوان
به نام آنکه آزادی را از ایران گرفت ترازوی عدالت انگار هیچگاه به موازنه نخواهد ایستاد آقای مسعود دهنمکی مطمئن باش خدا از سلطان محمود بزرگتر است آقای مسعود دهنمکی انگار دیگر چماقی در دستتان نمی بینیم و گویا قلم را به دست گرفته ایید و با لبخند خوش و حجب و حیا بر صحنه یکتای هنرمندیتان می تازید. مسعود خان بر طبلی که می کوبی ، اگر خوب نگاه کنی ،طیل توخالیست.خوب به اطراف و اطرافیانت نگاه کن خوب به گذشته و حالت نگاه کن ،اگر خوب نگاه کنی هنوز چماق را می بینی که در رعشه انگشتانت باز بی تابی می کند که بر سر کسی فرود اید،در شرایط مختلف چماق را به حالتهای مختلف بر سر مردم فرو می آوری ،اما این بار با نوشته هایت. آقای مسعود ده نمکی در 18 تیر 1378 بی رحمانه و با چماقت بر عزت ابراهیم نژاد و دانشجویان بی پناه در خواب راندی و همه را با این کارت مات و مبهوت بر جای خود نشاندی،باور کن،باور کن که این چماقت که این دفعه با نوشته ات بر خانواده ما وارد کردی از آن ضربات چاقویی که به عزت وارد کردی بی رحمانه تر بود. آن موقع عزت را شبانه و تک وتنها به گوشه ای کشاندی و با ضربات چاقو،زنجیر خودت و دوستانت عزت را از پا درآوردی و در نهایت با تیر خلاص مهدی صفری تبار پسر امام جمعه اسلامشهر (فرمانده سپاه ) که در شقیقه و چشم چپ عزت وارد کرد او را از پای در آوردید ولی این بار با آن چماق سنگینت که پر بود از تحجر و نادانی و عقده های سنگین و چرکین که با جهالت و نادانی و بی خردی بر خانواده زجر کشیده عزت که با هزاران مشکل و در تنهایی مفرط در این کشور بزرگ ،وارد کردی و درد کهنه ما را بیشتر کردی. مسعود خان همانطور که می دانی ما خانواده عزت از همان اول حادثه تک و تنها در مقابل ظلم و ستم شما ایستادیم و بدون هیچ گونه حامی و تنها با حمایت دانشجویان که خود پر بودند از زخمهای که بر آنها زده بودید،به مبارزه علیه تحجر شما پرداختیم و تا این لحظه با آن همه فشارهای مختلفی که پر پیکر خانواده ما وارد کردید ایستاده ایم و تا محاکمه قاتلین عزت و جنایتکاران و متحجرین 18 تیر هیچگاه عقب نشینی نمی کنیم و همواره بر این را ه خود پایدار هستیم. آقای مسعود ده نمکی هر چند که ما تک وتنها بودیم و هستیم و زورمان نرسید که شما را به پرونده دادگاه 18 تیر بکشانیم ولی مطمئن باش خداوند تو را به دادگاه خودش خواهد کشید و دیگر آنجا نه رهبری هست و نه سپاهی و نه دیگر کسی که تو را تبرئه کند. درج مطلب اقای علی رضا آستانه در سایت شما یعنی قبول تمامی مطالب و نوشته های مطلب که از سوی شما و مخصوصا در این موقعیت حساس شما و خانواده ما که تحت فشار شدید شما هستیم،یعنی سرپوش گذاشتن بر تمام واقعیاتی که بعد از حادثه 18 تیر در همه حال در حال فرار از آن بودی و هر گز به خود اجازه ندادی یک بار که واقعیت را بپذیری و بر اشتباه خودت اعتراف کنی. به هر حال مسعود خان شب دراز است و قلندر بیدار... و چند کلام با اقای علی رضا آستانه آقای آستانه بی شک در نوشته سخیف و بی منطق شما که مانند همان متحجران که به دنبال سر پوش گذاشتن بر جنایت خود هستند ،شما هم بی منطق و بدون اینکه احساس کنی خدایی هم وجود دارد مطلب را بی رحمانه راندی.به هر حال در نوشته های شما هم نکته هایی هست که نشان از نادانی و یا نا آگاهی شما از موضوعات و جریان 18 تیر دارد و به نوعی می خواهید خود را به این مسائل متصل کنیدو یا اینکه تملق مسعود خان را بدهی .به هر حال مجبوریم جهت اطلاع فقط با اشاره همان مطالب کذب شما به چند نکته اشاره کنیم. بله آقای مسعود ده نمکی حجب و حیای بسیاری دارد که خود ما تمامی این حجب و حیا را در 18 تیر و جریانات مشابه به تکرار دیده ایم و نیازی به توضیح شما ندارد. همان مسعود خانی که با همین حجب و حیا به انصار حزب الله و گروهای فشار دستور داد که برید از بازار مولوی هر چه زنجیر و چاقو و چماق هست بخرید و آنها هم با ماشینهای سپاه و بیت رهبری رفتند و گرفتند و دیدیم که آن حجب و حیا در آن نیمه های شب چه دریای خونی به راه انداخت و با چشم خود دیدیم که همین حجب و حیا چگونه عزت را درخون غوطه ور ساخت. بله آقای آستانه جریان 18 تیر و حادثه کوی دانشگاه جریان بسته ای است که اگر باز شود و به طور دقیق بررسی شود مسعود ده نمکی را که سنگش را به سینه می زنید و غمازانه از آن به حمایت پرداخته اید باید اولین نفری باشد که حساب پس بدهد .که متاسفانه در این جریان با زیرکی خاص و با حمایت از مقامات بالا از صحنه اتهام گریخت .شاید می گویی نه،اما شواهد و حقیقت این را اثبات می کند و اگر دادگاه عدل الهی در کار باشد مطمئنا به سزای عمل خود خواهد رسید. آقای استانه چه کسی عزت را از خواب بیدار کرد؟چه کسی؟چرا اصلا عزت ابراهیم نژاد آنجا بود ؟مگر افسر وظیفه نبود ؟مگر نمی توانست با نشان دادن کارت شناسایی خود از صحنه بگریزد؟چرا نرفت؟چرا ماند و جنگید؟ می تونی جواب این سوالها رو از مسعود خان درگوشی بپرسی .حتما حقیقت را بهت خواهد گفت . اقای آستانه فاصله دفتر کار عزت با دفتر ده نمکی فقط چند قدم بود از ننزدیک او را می شناخت. تمام امکانات رفاهی در آنجا برای عزت فراهم بود با بهترین جا و مکان که در اختیار همه سپاهیان قرار دارد.ولی،ولی هرگز به خود حتی یک بار هم اجازه نداد که شبی آنجا بماند و یا حتی پیاله ای از چایی سپاه را مصرف کند. همیشه با آنها در تناقض بود تا به حدی رسید که چند ماه قبل از 18 تیر به دلیل تناقضات اندیشه ای مجبور شدند که عزت را بازداشت و محاکمه کنند .ولی باز عزت در مقابل آنها ساکت ننشست و مسئله تا جایی رسید که توسط همان متحجران سپاهی کشته شد و خود را جاودانه کرد به حدی که اکنون نیز با شنیدن نام عزت ابراهیم نژاد ترس و دلهره بر اندام آنها می افتد . نگاه کن ببین چگونه بر جنایت خود سرپوش می گذارند همین اقای ده نمکی چند روز بعد از حادثه به خانواده ما گفت که عزت توسط یک ماشین پراید در یکی از خیابانها کشته شده است. حال خود قضاوت کنید. آقای آستانه ما در تعجبیم که با آن پای جراحی شده ات چگونه در تمامی صحنه های 18 تیر حاضر بودی ؟؟؟ فقط دوحالت ممکن است ،یا اینکه شما اصلا تهران نبوده اید و دروغ می گویید و جریان را به نقل از دوستان انصاری خود شنیده ایدو یا اینکه خود شما جزوی از گروه فشار بودید که بر دانشجویان بی پناه بی رحمانه راندید و برای تبرئه خود جریان را واژگون نقل می کنید و از اینکه جنایات افشا نشود مانند همانان جریان از گفتن حقیقت تفره می روید. و عجیب آن عکاس روزنامه کیهان است که تیر خورد و ما برای اولین بار بعد از 8 سال این جریان رو فهمیدیم.(عجیب است این دروغ بزرگ) آقای استانه مطمئن باش اگر یک قطره خون از دماغ یکی از انصار و گروه فشار ریخته می شد با دستور مستقیم همه را به رگبار می گرفتند ولی دیدید که دانشجو سپری به جز قلمش ندارد و اهل چاقو و زنجیر و چماق نیست و مظلومانه تاوان تحجر بی خردان و متحجرینیرا دادند با نام یا زهرا و یا حسین در نیمه های شب از اتاق های خود به بیرون پرت می شدند . ما درتمامی دادگاههای پرونده 18 تیر حاضر بودیم و دیدیم که متهمان پرونده با یک بهانه ساده به راحتی تبرئه می شدند .در مقابل دیدگان خود دیدیم که سردار نظری در تعجب همگان تبرئه شد و با گلهای مریم که از قبل اماده کرده بودند در همان دادگاه او را بدرقه کردند. لباس شخصی ها هم که تعداد اندک و رده پایین از آنها را توانستند با هزار زحمت به دادگاه بیاوردند نیز یک به یک تبرئه شدند و بعدها نیز نشان لیاقت دریافت کردند. در آخر هم دیدیم که احمد باطبی به جرم بالا بردن پیراهن خونین به اعدام محکوم شد وبقیه دانشجویان نیز به اعدام و زندانهای بلند مدت محکوم شدند که از شرم بی حیایی و خجالت خود اعدامها را به پانزده سال زندان کاهش دادند. جریان حادثه کوی دانشگاه با دزدی ریش تراش یک سرباز و محکوم کردن ان بدبخت در دادگاه انقلاب جمهوری اسلامی به همین سادگی بسته شد. به قول خودت القصه کوی گذشت و کوی داران به زیر شدند ده نمکی( سرفرازانه و مستانه)فیلم می سازد و در فیلمش سوژه همبستگی ملی(دوری از چماق)را ترویج می کند. اما یک سوال آقای استانه ؟چرا به دنبال کسی می گشتی که جای خوابش را به عزت داده بود ،اما به دنبال آن کسانی نیستی که عزت را بی رحمانه و با آن وضعیت وحشتناک کشتند. اما آقای آستانه ،آقای ده نمکی ما این توهین شما را بر نمی تابیم که خانواده عزت را به عنوان یک چماق فروش معرفی می کنید (حتما آن چماقهایی که مسعود ده نمکی و یارنش در 18 تیر استفاده کردند همه را پدر عزت ساخته بود)چگونه و با چه دلیل و مدرکی اینگونه گفتید . شغل پدر عزت کشاورزی بوده. البته این حماقت و جهالت بیش از حد و دروغ پردازی شما را در تمام جریانها ثابت می کند که نادانسته هر حرفی را بر دهان خود می رانید. (البته ما شکایت را در این توهین، از شما و ده نمکی برای خود محفوظ می دانیم )هر چند که اجازه این را در همین ابتدای راه به ما نمی دهید و در همان نطفه مثل همیشه خفه مان می کنید.پس همان بهتر که به دادگاه عدل الهی واگذار کنیم. جهت اطلاع عرض کنیم که مسعود ده نمکی به عنوان متهم ردیف دوم قتل عزت به دادگاه معرفی شده است هر چند مطمئن هستیم که دستگاه حکومتی به نحوی عمل می کند مثل همیشه که حتی این جریان به گوش جناب مسعود خان نرسد که مبادا موجب تکدر خاطر ایشان شود و همرزمانشان شود تا اینکه ایشان بتوانند با تلاش فرهنگی خود به دور از هر گونه چماق و زنجیر فیلم بسازند و همبستگی ملی را ترویج کنند و شاید اینکه بتوانند ایشان را گرد پای مخلباف برسانند. بله آقای علی رضا استانه ،اقای مسعود ده نمکی ما در مرگ تدریجی خود که شما برایمان درست کردید داریم میلولیم ولی هیچگاه طلب یاری نه از شما خواسته ایم و نه از خانم عبادی . فقط این را خوب بدانید ودر گوش خود فرو کنید که خانواده عزت ابراهیم نژاد با آنهمه فشارهای مضاعفی که بر پیکرشان وارد می کنید هنوز استوار و پایدار مانده اند. همچنان که خوب هم اطلاع دارید نه سازمانی و نه هیچ حزبی از ما حمایت نمی کند و ما تک تنها در غربت تنهایی خویش در مقابل غولهای متحجر اسلامی به دنبال خوانخواهی عزیزمان و تمامی زندانیان و اسیب دیدگان 18 تیر هستیم. هر چند در این را بسیار تنها هستیم ولی مطمئن باشید که انتقام خونهای ریخته شده را خواهیم گرفت. یک مملکت ممکن است با بی خدایی پابرجا بماند ولی با ظلم هرگز شعری از
باران
با … را … ن ، باران باران
ساق هايم چون ني
و
دستهاي ترِ رقصانِ تُرا مي طلبد .
روح باران !
تا بهاري ديگر
سبز را عاريتي باش
تا بپوشم به بهاري ، من سبز
تا بخوانم سَرِداري ، من سرخ
چون بميرم به خزاني ، من زرد
تا بهاري ديگر
سبز را عاريتي باش و بهار
عشق را
هديتي باش و ببخش
نمونه ای از جنایات اقایان آقای ده نمکی اگه خواستی عکس از پشت سر عزت را بگذارم تا ضربات چاقو و باتوم و زنجیرهایت را که به کمر عزت زدیدی رایک بار دیگر ببینی
جنازه اکبر محمدی
متن درج شده در سایت مسعود ده نمکی لینک مستقیم مطلب در سایت ده نمکی مثل همیشه که یکماه از اتفاقات عقب هستم ،همشهری سال را ورق میزنم.یک خبرنگار که در دربار حاجی سردار قلم میزند پیچیده است به ده نمکی تا به شکلی حرفه ای از او اعتراف بگیرد. ده نمکی موقع مصاحبه سرخ وسفید می شود.این را خودم دیده ام.دلیل ندارد.در مصاحبه ای که چندماه قبل در روزنامه اعتماد با او داشتم دیدم که حجب دارد.یکی از اولین مصاحبه ها بود.اما وقتی مصاحبه را توی روزنامه دیدم ،واقف شدم که آن مرد با حیا و حجب حرف خودش را زده است ،بی آنکه حجب و حیایش را خواننده ببیند. کوی دانشگاه سوالی است که همه از او می پرسند.من هم درکوی بوده ام.سه شب.در زمانی که برای جراحی پایم آمده بودم تهران. ماجرای کوی قصه بسته ای است که اگر بازشود خیلی ها باید حساب پس بدهند...مثلا چه چیزهایی؟...چه کسی دانشجویان را آنطور تحریک کرد؟چه کسی یک آشوب برای برافتادن اصلاحات از دهان عامه و خواص لازم داشت تا به جای آن ، گفتمان انقلاب و براندازی غلبه یابد...چه کسی بهانه برای ازرونق انداختن نقد حاکمان ایجاد کرد تا اصلاح طلبی معادل ترسو بودن و ضعف تعبیر شود و تصویر مصلحی چون محمدخاتمی به کاریکاتور محمدچاخان مبدل شود.تا چه گورا هازنده شوند و بیایند وفحش بردرو دیوار بنویسند.یا مثلا چه کسی عزت ابراهیم نژاد را از خواب بیدارکرد و گفت :جای خواب مفت گیر اوردی..بیا عوض اینهمه مفت خوری بجنگ!چه کسی می خواست صداو سیما را تصرف کند؟چه کسی پیغام داد که ما بیست میلیونیم و شما چهارمیلیون و قدرت باید تقسیم شود. چه کسی عکس میزد در روزنامه اش و به جای ارامش دادن..احساسات انقلابی میداد..زیر تیترهارا چه کسی می نوشت :عکس هایی که انقلاب ۵۷ را یاداوری می کنند. قراربود انقلاب شود باز؟..پس اینهمه فحش به شریعتی انقلابی چه بود؟ نکند قرار بود که رضای پهلوی بازگردد و رژیمی که مردم در سال ۵۷ آن را استفراغ کردند دوباره به معده مردم تزریق شود.قصه را حتما شاهدان عینی بهتر می دانند.این قضیه انگاردر صد سال پیش اتفاق افتاده.اما من چندتایی از روایت ها را می دانم که چه بوده.خوب شما قرارنیست که سوالات بالا را پیگیری کنید.فقط می پرسید که ده نمکی چرا با چماقت آنجا بودی.و من هربار متعجب میشوم. شب اول به قطع میدانم که کسی اورا آنجا ندید.دوره ما دوره جلوه گری است. هرکسی می خواهد که خودی نشان دهد.یک جماعت هم از دومسجد برای اعتراض و عربده کشی آمده بودندکوی.طرفین فحش رد وبدل می کردند.تا چندنفر از نیروی انتظامی تاب فحش های رکیک را نیاوردند و وارد کوی شدندو ماجرا اغاز شد.این جماعت هم پشت سرشان رفتند و حالا که فکر می کنم بیشتر کنجکاو بودند که خوابگاه دانشجویان را ازنزدیک ببینند.که اگر عکس نیمه لخت زنی را در خوابگاه دانشجویی دیدند پاره اش کنند و حلاصه انقلاب فرهنگی دیگری راه بندازند درکوی.اما فاجعه اتفاق افتاد.وده نمکی روز بعد حیران به امیراباد آمدو برای خودش این همه دردسر ساخت.آنهمه آدم خودسر حالا می توانستند که تشخصی پیدا کنند.اما او با آنها جروبحث راه می انداخت و دلخورشان می کرد.به این می گفت که اقا چوبت رابده .به آن می گفت که اقا چرا تحریک میشوی.فحش نده.بیا این کاغذ را بالا بگیر. اقای کارگردان دنبال این بود که نه سیاهی لشکر آسیب ببیند و نه از بازیگران سپاه مخالف کسی زخم بردارد.اما فیلمی که دیگران شروعش کردند قبل از جوگیرشدن عوامل تمام شود. در ان صحنه هم عزت ابراهیم نژاد گلوله خورد.هم عکاس روزنامه کیهان .شلم شوربای اجتماعی.چیزی شبیه ۱۹۶۸ فرانسه.منتها درشکل ایرانی اش.و ادم نمیداند که این تشنجات کجایش فیلم است و کدامش واقعی.کسانی جوگیرشدندو تاوان دادند.اما درکل معتقدم که بحران خوب کنترل شد.اگر یک فرمان می امدو می گفت که گلوله تفنگ همه چیزرا پاسخ دهد چه میشد؟رهبری ازته دل گریست برای دانشجویان.اما من درکوی میدیم که یک ادم ولگرد معتاد چگونه دانشجویان را با مسخره کردن لحن رهبری تشجیع می کرد.من هیچکدام از نامها را نمیدانم.اگر می دانستم نام آن کسی را که برای جای خواب ابراهیم نژاد ، مرگش را به عوض می خواست میرفتم و یقه اش را می گرفتم.ابراهیم نژاد یک شاعر بود.قراربود که دست مارا هم به سیدعلی صالحی برساندکه فرصت نداد مرگ. خانواده اش چکارمی کنند الان؟از طبقه فرودست جامعه.درشهر پلدختر لرستان.که از طریق ساختن میل باستانی و چماق امرار معاش می کردند.با در آمدی حداکثر ماهی صدهزارتومان.شیرین خانم عبادی شاید نوبلش را مدیون وکالت مرگ عزت باشد.اما بعد از جایزه چندمیلیون تومان از آن پول یک میلیارد تومانی را هم از خانواده ابراهیم نژاد دریغ داشت .تا در مرگ تدریجی نلولند.اما کسی مگر از شیرین خانم می تواند چنین طلبی کند؟اهداف صلح آمیز پس از دست برود؟ القصه کوی گذشت و کویدارن به زیر شدند .ده نمکی فیلم میسازد و درفیلمش سوزه همبستگی ملی را ترویج می کند.مثل آکاکی گوگول که می گفت: هی من برادرتان هستم...مثل قیصر که می خواست خمارخواب را ازچشم تماشاچی بزداید..مثل بیضایی که در باشو می گفت: ایران وطن همه ماست ..و مثل منی که درگوشه عزلت از هجوم اینهمه تبصره بر شهید وشهادت دلم بهم می خورد حرف میزند. وبلاگ هم دارد.مثل محمدخاتمی که میگفت زنده باد مخالف من..حتی فحش های خوانندگان را در وبلاگش می گذارد.. وما مسخره اش می کنیم.جوجه منتقد به جانش می اندازیم.کتابهای تئوریک سینما را ورق میزنیم تا ایراد کت وکلفت به فیلمش بگیریم.خودش که تکلیفش روشن است.نه درمسجد راهش می دهند ونه درمیخانه.اما من مغرور در آن صحنه که از بالا گرفته میشودو همه باهم بشین پاشو میشوندو تنبیه ..درد را در زانوانم احساس کردم. بی خیال تارکوفسکی ! لایه پنهان فیلم او اینست که انسان یک است جلویش بی نهایت صفر.تخیل که نباید همیشه ویرانگرباشد.بگذارید بازیگران غیر هنسنخ با ده نمکی همراه شوند.نمادی از دنیای واقعی همبستگی تا در دنیای مجازی سینما مفهومی ملی را تمرین کنند.بله ایران بدون مردمش فلاتی بیش نیست. و اولین تلنگر تاریخ این فلات اینست که اگرتمام اخلاق مردمی را ازدست داده ایم ..لااقل در دفاع از خاک وصاحبان خاک ..همبسته ایم ومتحد.این مفهوم ملی است.راویش را ذرذهنتان تغییر دهید.ده نمکی را بردارید و بیضایی را بگذارید.هرکس که با نام بردن از او معروف میشوید.آن وقت می بینید که اخراجی ها ..ناخواسته فیلم ملی میشود.. کینه خوب نیست.ما را به جان هم می اندازند که نفس هم را بگیریم.زورشان برسد ایران را لااقل چندپاره می کنند.سیتان و خوزستان و کردستان و اذربایجان.از خواسته بحق ..آرزوی ناحق میسازند این بوق ها..بگذارید همه باشیم ..همه ..چون صف تنبیه شدگان اخراجی ها.بیضایی و کیمیایی و مخلمباف ..جایشان با ده نمکی تنگ نمیشود.و یا حاتمی کیا و قبادی ومهرجویی. وقتی او در اولین فیلمش این مفهوم ملی را توانسته بپرورد ..اورا فیلمساز بخواهید..نکند همه این کینه ها از آنست که اما دوست مارا چماق می خواهد.. بعد از دیدن فیلم چه حسی داریم..من که فیلم ندیده نیستم..اتفاقا در روز دیدن فیلم،اقایی را دیدم از اهالی سینما..گفت روزنامه چی: در فروش چه میشود؟ .گفتم که حداقل دومیلیارد .گفت که حداکثر؟گفتم که تا منتقدین چه بخواهند.. منتقدین راستی چه می خواهند؟ |
|
2 نوشته شده در
شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت 4:15 توسط قلیزاده |
|
|
بیانیه ی پایانی جلسه ی تشکل های صنفی فرهنگیان سراسر کشور -تهران - 10 فروردین 1386
|
|
آنطور که شنیده ایم همه معلمان بازداشت شده تا کنون آزاد شده اند. به آنان و خانواده ها شان تبریک می گویم و امیدوارم که در رزمشان پیروز باشند.
بیانیه ی پایانی جلسه ی تشکل های صنفی فرهنگیان سراسر کشور -تهران - 10 فروردین 1386 لطفا بیانیه را تکثیر کنید و به اطلاع همه برسانید www.ksmi1.blogfa.com به نام خداوند جان و خرد از داد و وداد آن همه گفتید و نکردید یا رب چقدر فاصله ی دست و زبان است اخبار مربوط به ضرب و شتم و بازداشت معلمان در مقابل مجلس شورای اسلامی و وزارت آموزش و پرورش ، نه تنها برای ملت بزرگ ایران که برای افکار عمومی جهان تکان دهنده و غیر قابل باور بود . هیچ ملت صاحب فرهنگ و هیچ کشور صاحب تمدن ، منزلت متولیان تعلیم و تربیت خود را آن قدر نازل نمی داند که اجازه دهد دست تعدی به روی آنها بلند شود . ظاهرا وقوع چنین حوادث ناگواری مختص کشور ماست که داعیه داران اخلاق و معنویتش با ضرب مشت وباتوم و الفاظ رکیک ، معلمان فرزندان خود را به محبس می فرستند و برای شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت و وعده های تو خالی خویش ، به آنها اتهامات ناروا وارد می کنند . فرهنگیان اندیشمند ؛ پس از جلسه ی روز سه شنبه 85/12/22در محل مجلس شورای اسلامی که با حضور نمایندگان تشکل های صنفی فرهنگیان ، سخنگوی هیئت رئیسه ی مجلس و دونفر از سازمان مدیریت و برنامه ریزی کشور و تعدادی از نیروهای امنیتی برگزار شد ، بی نتیجه بودن آن از بدو شروع جلسه با اظهارات متناقض سخنگوی هیئت رئیسه محرز گردید . طبق برنامه ی اعلام شده ی قبلی مقرر بود که روز چهارشنبه 85/12/23 نمایندگان تشکل های صنفی در مقابل مجلس گزارش جلسه ی روز قبل را به فرهنگیان اعلام کنند ، ولی مداخله ی غیر قانونی نیروهای انتظامی و امنیتی و ضرب و شتم و دستگیری تعداد زیادی از معلمان عدالت خواه ، مانع از اعلام بی ثمر بودن جلسه ی روز بیست و دوم اسفند به فرهنگیان شد. یاران همراه ؛ پس از یک دهه حرکت صنفی و انجام همه ی اقدامات مدنی اعم از مکاتبات ، طومارها ، تحصن ها ، تجمعات اعتراض آمیز و برگزاری جلسات مکرر با مسئولان اجرایی کشور و نمایندگان مجلس ، برای فرهنگیان کشور روی کار آمدن دولتی با شعار مهرورزی و عدالت محوری و مجلسی با شعار معیشت مداری ، نوید روزهای خوش و رفع تبعیض و بی عدالتی بود، ولی پس از گذشت سه سال از عمر مجلس و قریب دو سال از عمر دولت ، بر همگان تو خالی بودن وعده ها محرز گردید . در روز سیاه تعلیم و تربیت ایران ، یعنی 23 اسفند 85 ، ضرب و شتم و بازداشت دسته جمعی معلمان در مقابل خانه ی ملت!!! گوشه هایی از مهرورزی دولت به نمایش گذاشته شد و در بازجویی از معلمان مظلوم ، مدعیان اخلاق و فضیلت با ادبیات سخیف و الفاظ موهن مدال افتخار گرفتند. آری دولتی که حتّی جفا بر یک انسان در ماورای مرزهای ایران را بر نمی تابد ، در اقدامی از سر مهرورزی در ایّام عید نوروز ، معلّمان کشور خود را که جرمی جز عدالت خواهی ندارند به زندان می افکند تا میزان پایبندی خود را به این شعار رئیس دولت نشان دهد که : (فرهنگیان نباید هیچ گونه دغدغه ای داشته باشند ، آموزش و پرورش اولویت اول دولت من است وقدرت خرید فرهنگیان را دو برابر خواهم کرد ) در اولویت بودن آموزش و پرورش در سیاست های دولت ، با ارائه ی دو لایحه ی بودجه توسط دولت برای سال های 85 و 86 و به تبع آن با فقیرتر شدن فرهنگیان ، کاملا محرز گردید که تا چه حد دولت محترم ، هماهنگ با مهرورزی ، سیاست عدالت محورانه ی خود را نیز به پیش می برد . همچنین مشخص گردید که حنای مجلس معیشت مدار تاچه حد پررنگ است. مجلسی که به راحتی با کنار گذاشتن لایحه ی خدمات کشوری در سال پایانی عمرش همه ی افتخارات خود را یک جا زیر پا گذاشت چرا که طبق فرمایش رئیس محترم مجلس ، افتخار مجلس هفتم این است که اولین مصوبه اش تصویب لایحه ی نظام هماهنگ است !!! با توجه به اظهارات رئیس محترم قوه ی قضائیه مبنی بر قانونی بودن تجمعات صنفی فرهنگیان ، و با عنایت به اصل 27 قانون اساسی مبنی بر آزاد بودن هرگونه راهپیمایی و تجمع مشروط به اینکه مسلحانه و مخل مبانی اسلام نباشد ، شورای هماهنگی پی گیری قضایی برای برخورد باآمران و عاملان فاجعه ی روز 85/12/23 را از طریق مراجع قانونی ، حق مسلم خود می داند . دولتیان و مجلسیان محترم ؛ فهم این نکته که تشکل های صنفی به دنبال احقاق حقوق صنفی فرهنگیان و احیای منزلت به عمد تضییع شده ی معلمان هستند ، کار دشواری نیست چرا که در دو دولت با رویکرد متفاوت ، موضع گیری ها و خواسته های فرهنگیان یکسان بوده است . مسئولان اجرایی کشور و نمایندگان مجلس نیز نیک می دانند که هیچ کدام از خواسته های معلمان سیاسی نیست و تجربه نشان داده که فرهنگیان در برهه های تاریخی متعدد در کنار ارزشهای اصیل انقلاب اسلامی بوده و هستند ، ولی گویی مسئولان کشوری ساده ترین راه را برای عدم پاسخگویی در ایران ، زدن برچسب های ناچسبی چون : غیر قانونی بودن ، سیاسی بودن و ... می دانند . امّا تجربه نشان داده است که این انکارها و تهمت ها نوعی فرار به جلو است و مسئولان از سرناتوانی در صدد پاک کردن صورت مسئله اند. فرهنگیان سراسر کشور، با توجه به عملکرد چند ساله ی فراکسیون فرهنگیان مجلس ، اعضای این فراکسیون را به علت عدم اقدام موثر در پی گیری حقوق مادّی و معنوی فرهنگیان و بی تفاوتی نسبت به سرنوشت معلمان کشور ، نماینده ی واقعی این قشر عظیم نمی دانند . همچنین با توجه به نا توانی وزیر آموزش و پرورش دراداره ی این وزارت خانه ی عظیم ،خواهان عزل این فرد ناکارآمد از رأس سیستم تعلیم و تربیت کشور هستند . ما نمایندگان صنفی فرهنگیان سراسر کشور ، ضمن اینکه راه مذاکره با دولت و مجلس را همچنان باز 1- در اعتراض به برخوردهای غیر قانونی نهاد های امنیتی و انتظامی با فرهنگیان در مقابل مجلس وبازداشت معلمان تهران و کرمانشاه ؛ در روزهای یکشنبه و دوشنبه 26 و 27 فروردین 86، ضمن حضور در دفترمدارس، علیرغم میل خود از حضور در کلاس های درس امتناع خواهیم نمود . 2 - برابر بیانیه ی پایانی جلسه ی شورای هماهنگی کانون های صنفی فرهنگیان در تاریخ 85/12/12 مجددا تاکید می شود که در روز یکشنبه 86/2/9 ، ضمن حضور در مدارس از حضور در کلاس های درس خودداری می نماییم ؛ و همچنین روز چهارشنبه 86/2/12 در شهرستان ها در محل ادارات آموزش و پرورش ، و در مراکز استان ها در محل سازمان های آموزش و پرورش از ساعت9 تا 12 اقدام به تجمع اعتراض آمیز خواهیم نمود . 3- در صورت عدم تحقق خواسته های صنفی فرهنگیان دال بر رفع تبعیض در بین کارکنان دولت و عدم اجرای نظام هماهنگ حقوق کارکنان دولت به صورت کامل و جامع ، در روز سه شنبه 86/2/18 از ساعت 13 تا 17 ما معلمان سراسر کشور در مقابل مجلس شورای اسلامی اقدام به تجمع گسترده ی کشوری خواهیم نمود. کانون صنفی معلمان ایران – کانون صنفی معلمان ابهر– کانون معلمان ارومیه– کانون فرهنگیان استان اصفهان- کانون صنفی معلمان ایلام – کانون صنفی معلمان اردبیل – اتحادیه ی صنفی فرهنگیان اهواز - کانون صنفی فرهنگیان آبادان – کانون مستقل فرهنگیان استان آذربایجان شرقی – کانون صنفی معلمان تبریز- کانون صنفی فرهنگیان خراسان - کانون صنفی فرهنگیان خمینی شهر – کانون صنفی معلمان کرمانشاه - کانون صنفی معلمان گیلان ( رشت) – کانون صنفی معلمان زنجان – کانون صنفی معلمان شهرری - کانون صنفی معلمان شیراز – کانون صنفی فرهنگیان شهرضا – کانون صنفی معلمان استان چهارمحال و بختیاری- کانون صنفی فرهنگیان استان قزوین - کانون صنفی معلمان قم – کانون صنفی معلمان کرج – انجمن صنفی معلمان استان کردستان – کانون صنفی معلمان کرمانشاه– کانون صنفی معلمان مازندران – کانون صنفی معلمان همدان – کانون صنفی معلمان یزد |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 2:35 توسط قلیزاده |
|
|
سال نو مبارک
|
|
سال نو مبارک
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 2 فروردین1386ساعت 17:21 توسط قلیزاده |
|
|
بيانيه کميته پيگيري آزادي احمد باطبي – دفتر تحکيم وحدت
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابي است هوا يا گرفته است هنوز من در اين گوشه که از دنيا بيرون است آفتابي به سرم نيست از بهاران خبرم نيست آنچه مي بينم ديوار است آه ين سخت سياه آنچنان نزديک است که چو برمي کشم از سينه نفس نفسم را بر مي گرداند ره چنان بسته که پرواز نگه در همين يک قدمي مي ماند کورسويي ز چراغي رنجور قصه پرداز شب ظلماني است نفسم مي گيرد که هوا هم اينجا زنداني است ماران دوش ضحاک استبداد ، هنوز در پي بلعيدن انديشه و جان جوانان پاک اين ديارند. حديث مکرر اين عقل سوزي و آزادي ستيزي ، ديري است که هر صبح و شام،در کوچه هاي اين شهر خراب آباد طنين افکنده است. بار ديگر اين خشونت عريان تيغ جفا برکشيده و عزم بر خاموش کردن صدايي نموده است که البته هيچگاه به سکوت نخواهد گراييد. جوانان و دانشجويان ، اين مبارزان راه آزادي و عدالت ، گرچه سالهاست تحت انواع فشارها و محدوديتها قرار گرفته اند ، اما در ميان همه ضرباتي که بر پيکر دانشگاه روا داشته شده ، 18 تير ، البته جايگاه ويژه اي دارد. فاجعه اي که عمق عناد استبداد را با دانشگاه عيان نمود و کهن کينه تحجر را از دانشجويان بيان کرد. گرچه فشار و تهديد و حذف هيچگاه نتوانسته است ستونهاي پوسيده کاخهاي مستبدين را از فرو ريختن مصون دارد ، اما جايي که تدبير جاي خويش را به اختناق وانهد ، هميشه دانشجويان و روشنفکرانند که تاوان بي خردي ها را با جان و زندگي خويش مي پردازند. امروز يکي از ياران دبستاني ما ، احمد باطبي ، شاخه همخون جدا مانده ما ، از پس سالها رنج و مرارت با کوله باري از ايستادگي و استقامت ، در شرايط خطيري قرار دارد. اخطار بر خطري که جان و روان او را تهديد مي کند ، اولين وظيفه ما و تلاش در جهت آزادي او دومين گام ما بوده ، هست و خواهد بود.احمد باطبي ، اين نماد مظلوميت و مقاومت دانشگاه با شرايطي توانفرسا دست به گريبان است. شرايطي که سکوت در برابر آن ، زمينه ساز تداوم 8 ساله آن گرديده است. دانشگاه مبارزين صادقي که در راه آزادي و عدالت از زندگي خويش دل بريده اند را هيچگاه از ياد نبرده و نيز نبايد فراموش نمايد. مبارزيني که نه در پي نام و مقام و جاه براي خود ، که در آرزوي آزادي و عدالت و رفاه براي مردم خود برخاسته اند. پاسداشت اينان ، نه تنها تقدير از ايثار آنان که ضامن تحقق آرمان آنان است. بگذار مستبدين بدانند و از آن نيز بر خود بلرزند که امروز احمد باطبي خانواده اي به پهناي همه ايران دارد. دانشجويان آگاه اين مرز و بوم همگي خواهران و برادران اويند و اميد آزادي و حضور او را در سر دارند. باري سرگذشت احمد باطبي آينه تمام نماي سرنوشت مبارزيني است که در اين ديار جور ، به احکامي ظالمانه گرفتار شده اند ، حبس کشيده اند ، زجر ديده اند و از حقوق انساني خويش به تمامي محروم گرديده اند.مبارزيني که نه تنها خود به چنگال بي عدالتي گرفتار گشته ، بلکه خانواده و نزديکان آنان نيز طعم تلخ تازيانه ظلم را با تمام وجود چشيده اند. راستي کدام وجدان انساني است که بتواند اين قصه پر غصه را بشنود و دم بر نياورد. کدام فطرت حق طلبي است که اين تصوير دلخراش را ببيند و فرياد نکشد. اعتراض ما نه صرفا به نقض جدي حقوق بشر در مورد احمد باطبي و ساير زندانيان سياسي است ، که علاوه بر آن به اصل حکم ناعادلانه اي است که 8 سال است او را از زندگي سالم بي بهره ساخته و بيش از آن جامعه را از توان و فکر و انديشه او محروم نموده است. به همين دليل نيز خواسته ما نه تنها قطع نقض حقوق او و بهبود شرايط فعلي او که بيش و پيش از آن آزادي بدون قيد و شرط و سريع اوست. داستان احمد باطبي مصداق سلب آزادي و نقض عدالت توامان است.پس بر تمام آزاديخواهان و عدالت طلبان ، با هر فکر و عقيده و روشي است که در نهادن مهر خاتمت بر آن حکايت تلخ بکوشند و کابوس شوم فقدان احمد باطبي را از تعبير باز دارند. در اين ميان دانشجويان البته نقش ويژه اي بر عهده دارند. نقشي که ايفاي آن رشادت و شجاعتي در خور آرمان بلند آزادي و برابري را مي طلبد. بياييد دست در دست هم ، يکدل و يک صدا ، در کنار ساير گروههاي سياسي و حقوق بشري ، در جهت آزادي باطبي ، انصاري ، درخشندي ، جهاندار ، مهديزاده ، بهمني ، اسماعيلي و يکايک زندانيان سياسي ، فرياد بر آوريم. زمان سکوت گذشت. دوران گفتن نيز سپري گشته است. امروز پايمردانه قدم در راه آزادي باطبي نهادن وظيفه ماست. وظيفه اي که شايد کوتاهي در انجام آن ، تکرار فاجعه فقدان مبارزي ديگر را در پي خواهد داشت. پس بکوشيم تا اين دوران سياه به سپيدي گرايد و بمانيم تا اين شام تيره به صبحي روشن بدل گردد. ارغوان پنجه خونين زمين دامن صبح بگير وز سواران خرامنده خورشيد بپرس کي بر اين دره غم مي گذرند؟ ارغوان خوشه خون بامدادان که کبوترها بر لب پنجره باز سحر غلغله مي آغازند جان گل رنگ مرا بر سر دست بگير به تماشاگه پرواز ببر آه بشتاب که هم پروازان نگران غم هم پروازند ارغوان بيرق گلگون بهار تو برافراشته باش شعر خونبار مني ياد رنگين رفيقانم را بر زبان داشته باش تو بخوان نغمه ناخوانده من ارغوان شاخه همخون جدا مانده من با اجازه دوست عزیز مطلبش رو اینجا گذاشتم |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 18:16 توسط قلیزاده |
|
|
شب بیداران
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
راس گفته كه خلايق هر چه لايق ... اگه نه كه وضع ما اين نبود.بوي كثافت همه جا رو گرفته .ما لياقت آزادي رو نداريم. اونقدر تو سر و كله ي همديگه بزنين تا بميرين.. اونقدر پاچه همديگه رو بگيرين كه جونتون بالا بياد. اما مبادا ادعاي مبارزه و مقاومت و اين حرفا رو بكنين كه ... هر چند كسي كه وجدان و قورت داده باشه و شرفم روش زر زياد ميزنه حرف مفت كه ماليات نداره.اما رفقا غافليد از قضاوت تاريخ. اون موقع كه يقه همه مون رو دونه به دونه ميچسبه و ميپرسه چه گهي خوردي. اون وقته كه بايد حرف برا گفتن داشته باشيم. مملكت رو آب بي آبرويي و آتيش جنگطلبي يه عده خائن برده و به باد داده و ماها داريم سر ارث نداشته و نرسيده باباي صدهاسال مرده يه لا كفن مون همديگه رو جر ميديم.امروز فرداس كه خاطره تلخ آژيرهاي اعلام خطر دوباره تكرار شه و بزرگ و كوچيك دنبال سر پناه ... كه فكر نمي كنم اونقدري غيرت تو رگامون مونده باشه كه خاطره با دست خالي رو مين پريدنها هم تكرار بشه. عذرائيلي هم كه دوروبرمون وول ميخوره و شبه نخوت انگيز خوش خيالي هاي ناكام رو با خودش ميبره و مياره هم شده قوز بالا قوز.رفقا يك قدم تا انقلاب خيالي شون فاصله ندارن و قراره با عشق و سكس و لنين يه راست برسن به كمونيسم. اونور دنيا دارن عين گوشت قوربوني سر ميز و زير ميز قسمتمون ميكنن بين سگا و شغالاو موشهايي كه يه عمره منتظر اين لحظه اند و اين ور ما... .
پیوست۱: مطلب دوست عزیزم حواری خورشید رو با اجازش اینجا میذارم...بد نیس رفقای متعهد یه سری بهش بزنن توبره پر و پیمون فحش و ... و متر های متوهمشون رو برا چند لحظه بذارن کنارو کلاهشون رو قاضی کنن... باقی رو اگه نیمچه وجدانی برا شون مونده باشه خودشون میفهمن... پیوست ۲: وقتی سرمون گرم مزخرف بافی و یقه نداشته همدیگه رو چسبیدنه خبرای خوشتر ازاین در انتظارمون نیست....
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 14:21 توسط قلیزاده |
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
...
|
![]() |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 19 دی1385ساعت 2:59 توسط قلیزاده |
|
|
من هيمه ام برادر خوبم بشكن مرا براي اجاق سرد اتاقت آتشم بزن
|
|
من هيمه ام برادر خوبم بشكن مرا براي اجاق سرد اتاقت آتشم بزن
16 آذرم با همه حرف و حديثها و يه دل سير گلايه تموم شد . انتخابات هم همين طور... خيلي از دوستان تو تنهاي هاشون خزيدن و خسته تر از اونن كه حتي به بهانه گرم شدن دور همديگه جمع بشن..آدرس هر كي رو ميگيرم تو خلوت بي نشون خودشه! مثل خودم... يه خوره ته مخم لاينقطع اين جمله رو تكرار ميكنه... حالا كه اين همه آدم تو تنهايي شريكن چرا عليه تنهايي عصيان نكنن.! اگه نميشه بلند حرف زد...اگه نميشه حتي زمزمه اي كرد لااقل شايد بشه تو اين تاريكي دست همديگه رو از تنهايي و سرما ي تلخ كه تا مخ استخون ميره و قلبت رو به درد مياره و نفست رو به شماره ميندازه نجات داد...خوره اس ديگه ....با اجازه خود آدم كه پاشو نمي ذاره تو مخت....! ميخوره و عذابت ميده وقتي حرف حساب نداري جوابشو بدي... وقتي نمي توني قانعش كني.... شرمنده ي دستامم شرمنده دستاي يخ زده ي خودم و همه اونايي كه شايد ميتونستم دستاشونو گرم كنم...سرما داره كار خودشو ميكنه...! |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه 19 دی1385ساعت 2:21 توسط قلیزاده |
|
|
تو را چه سود از باغ و درخت...که!
|
|
16 آبان سال 32 بود؛ کابینه ی زاهدی و دولت انگلستان برای تجدید روابط ایران و انگلستان که در جریان ملی سازی نفت قطع شده بود، مخفیانه شروع به مذاکره کردند.
در تاریخ 24 آبان اعلام شد که نیکسون معاون رییس جمهور آمریکا از طرف آیزنهاور به ایران می آید. نیکسون به ایران می آمد تا نتایج «پیروزی سیاسی امیدبخشی را که در ایران نصیب قوای طرفدار تثبیت اوضاع و قوای آزادی شده است» (نقل از نطق آیزنهاور در کنگره ی آمریکا بعد از کودتای 28 مرداد) ببیند. دانشجویان مبارز دانشگاه نیز تصمیم گرفتند که هنگام ورود نیکسون، نفرت و انزجار خود را به دستگاه کودتا نشان دهند. وقوع تظاهرات هنگام ورود نیکسون حتمی می نمود. رژیم شاه برای مسلط شدن بر اوضاع و حفظ سلامت (!) سفر نیکسون نیروهای نظامی خود را در دانشگاه مستقر کرد. روز 15 آذر یکی از دربانان دانشگاه شنیده بود که تلفنی به یکی از افسران گارد دانشگاه دستور می رسد که باید دانشجویی را شقه کرد و جلوی در بزرگ دانشگاه آویخت تا عبرت همه شود و هنگام ورود نیکسون صداها خفه گردد و جنبنده یی نجنبد.... صبح شانزده آذر ، هنگام ورود به دانشگاه، دانشجویان متوجه تجهیزات فوق العاده ی سربازان و اوضاع غیرعادی اطراف دانشگاه شده، وقوع حادثه یی را پیش بینی می کردند. دانشجویان حتی الامکان سعی می کردند که به هیچ وجه بهانه یی به دست بهانه جویان ندهند. از این رو دانشجویان با کمال خون سردی و احتیاط به کلاس ها رفتند و سربازان به راهنمایی عده یی کارآگاه به راه افتادند. ساعت اول بدون حادثه ی مهمی گذشت و چون بهانه یی به دست آنان نیامد به داخل دانشکده ها هجوم آوردند. از پزشکی، داروسازی، حقوق و علوم عده ی زیادی را دستگیر کردند. بین دست گیر شدگان چند استاد نیز دیده می شد که به جای دانشجو مورد حمله قرار گرفته و پس از مضروب شدن به داخل کامیون کشیده شدند. چون احتمال وقوع حوادث وخیم تری می رفت، لذا برای حفظ جان دانشجویان، دانشکده را تعطیل کردند به آنها دستور دادند که به خانه های خود بروند و تا اطلاع ثانوی در خانه بمانند رییس وقت دانشگاه تهران برای این که جلوی نا آرامی ها را بگیرد، کل دانشگاه را تعطیل کرد. حضور نظامیان در صحن دانشکده ی فنی باعث شد که بین نظامیان و دانشجویان زد و خورد شود. عده یی از سربازان، دانشکده ی فنی را محاصره کرده بودند تا کسی از میدان نگریزد. آنگاه دسته یی از سربازان با سرنیزه از در بزرگ دانشگاه وارد شدند. مصطفی بزرگ نیا به ضرب سه گلوله از پا در آمد، مهندس شریعت رضوی که ابتدا هدف قرار گرفته بود و به سختی مجروح شده بود دوباره هدف گلوله قرار گرفت. احمد قندچی حتی یک قدم هم به عقب برنداشته و در جای اولیه ی خود ایستاده بود و از گلوله باران اول مصون مانده یکی از جانیان "دسته ی حاجیباز" با رگبار مسلسل سینه اش را شکافت. بعد از پایان درگیری ها، احمد هنوز زنده بود. او را به یکی از بیمارستان های نظامی تهران منتقل کردند. در حالی که در درگیری ها لوله ی شوفاژ در مقابل احمد ترکیده بود و آب جوش سر و صورت او را بشدت سوزانده بود، با این حال مسؤولان بیمارستان از مداوا و حتی تزریق خون به او ابا کردند و 24 ساعت بعد، او مظلومانه شهید شد. در جریان درگیری 16 آذر عده ی زیادی از دانشجویان که تحت فشار و حمله قرار گرفته بودند به ناچار با آزمایشگاه پباه بردند. پس از ختم گلوله باران دقیقه یی سکوت دانشکده را فرا گرفت. ناگهان میان سکوت فرياد بلندی به گوش رسید که مانند دشنه در قلب ها فرو رفت و از چشم خیلی از دانشجویان اشک جاری شد.فرياد های بلند و سوزناک می فهماند که عده یی مجروح شده اند و در همانجا افتاده اند. اولیای دانشکده، مستخدمان و چند نفری از دانشکده ی پزشکی می خواستند مجروحان را به پزشکی برده معالجه کنند ولی سربازان با تهدید به مرگ ماتع این کار شدند. بدن مجروحان در حدود دو ساعت در وسط دانشگاه افتاده بود و خون جاری بود تا بالاخره جان سپردند. بدین ترتیب سه نفر از دانشجویان (بزرگ نیا، قندچی، شریعت رضوی) شهید و بیست و هفت نفر دستگیر و عده ی زیادی مجروح شدند. برای کم رنگ کردن واقعه ی 16 آذر، جنایت کاران شروع به دروغ بافتن کردند. در مقابل خبرنگاران گفتند که «دانشجویان برای گرفتن تفنگ سربازان حمله کردند سربازان نیز اجباراً تیرهایی هوایی شلیک نمودند وتصادفا سه نفر کشته شدند.» در همان روزها یکی از مطبوعات نوشت: «اگر تیرها هوایی شلیک شده، پس دانشجویان نیز پر در آورده و خود را به گلوله زده اند»! رژیم برای این که واقعه ی 16 آذر زودتر از یادها برود از برپایی مراسم یادبود شهدا جلوگیری کرد. درست روز بعد از این واقعه، یعنی 17 آذر نیکسون به ایران آمد و در همان دانشگاه، در همان دانشگاهی که هنوز به خون دانشجویان بی گناه رنگین بود دکترای افتخاری حقوق دریافت کرد. *** 18 تیر سال 78 بود. دو سال از عمر دولت اصلاحات می گذشت. دولتی که با رأی بیست میلیونی مردمی بالا آمده بود که بعد از جنگ و سازندگی(!) مجالی یافته بودند برای پرسش. پرسش از هر آنچه وعده شنیده بودند در سالهای پر تب و تاب و خونین 57، و جوابی نبود. دو سال از عمر دولت مردمی اصلاحات می گذشت و حاکمیت در سایه، به هر دری می زد تا این غول های رها شده از شیشه را به همان فضای سکون و سکوت و خفقان باز گرداند. فاجعه ی تکان دهنده و بی شرمانه ی قتل های زنجیره یی در همین راستا واقع شد. واقعیتی تلخ ، لکه یی ننگ بر پیشانی. هزینه ی سنگین کندن غدد سرطانی که در وزارت اطلاعات ریشه دوانده بود، بر گرده ی دانشگاه سنگيني كرد. قرار بر همین بود. فشار از پایین، چانه زنی از بالا! پنج شنبه 17 تیر: روزنامه ی سلام به جرم نشر نامه ی محرمانه ی یکی از سران جنایتکار و دست های خون آلود قتل ها بسته شد. دانشجویان در اعتراض به این حرکت در محل درب اصلی کوی تجمعی آرام برگزار کردند. نیروی انتظامی هم برای حفظ آرامش در صحنه حضور داشت و از دانشجویان خواسته شد به دلیل غیرقانونی بودن تجمع بیرون کوی، به داخل کوی برگردند. دانشجویان که سعی می کردند هیچ بهانه ی به دست بهانه جویان ندهند، با شعار «نیروی انتظامی، تشکر تشکر» به سمت کوی بازمی گشتند که نیروهای ویژه ی نوپو را در اطراف درب کوی دیدند. وجود این نیروها باعث افزایش حساسیت شد و جمعیت رفته رفته فزونی گرفت. رییس کوی هم برای جلوگیری از تشنج آمد تا با صحبت با نظامیان، اوضاع را آرام کند. اما نظری او را به شدت کنار می زند (بخوانید هلش می دهد طوری که در جوی کنار خیابان می افتد!) این حرکت نظری باعث افزایش تشنجات می شود. ساعت 2 نیمه شب، نیروهای نوپو به کوی حمله می کنند با پرتاب گاز اشک آور و شکستن درب ها و شیشه ها و ضرب و شتم دانشجویان. جمعه 18 تیر: درگیری تا صبح ادامه پیدا می کند. کوی دانشگاه تهران به خون کشیده می شود. تعداد زیادی از دانشجویان زخمی شده اند و شایعه ی کشته شدن عده یی دیگر نیز به گوش می رسد. در این میان عزت ابراهیم نژاد تنها کسی است که آنچنان ددمنشانه به شهادت می رسد که سیستم بسته و امنیتی نیز توان مخفی کردن آن را ندارد. فجایع به حدی است که دانشگاه به صحنه ی جنگ تبدیل می شود و عده یی تا بن دندان مسلح در یک سو و دانشجو در خانه ی خود در سویی دیگر. مسجد دانشگاه به بیمارستان صحرایی و محلی برای مداوای مجروحان تبدیل می شود. دیگر کسی تعارف ندارد، نه آن که اسلحه به دست روبرویت ایستاده نه تو که با دست خالی آغشته به خون برادرت نگاهش می کنی. اعلام می شود که تحکیم فردا در مقابل درب دانشگاه تجمعی برگزار خواهد کرد. بوی خون و گاز اشک آور فضا را پر کرده. شنبه 19 تیر 78: هنوز آفتاب نزده سایه ی سیاه استبداد به تکاپو افتاده برای پاک کردن لکه ی ننگ، تا روشنایی آفتاب رسوایشان نکند. سپورها فوراً دست به کار می شوند و خون و شیشه و سنگ و آهن است که تمیز می کنند. دلت می گیرد از این همه مظلومیت. دلت می خواهد فریاد بزنی: آهای، از پپشت شیشه ها به خیابان نظر کنید. خون را به سنگفرش ببینید. این خون صبحگاه است گويي به سنگ فرش کین گونه می تپد دل خورشید در ذره های آن. فریادی در گلو خشکیده و دل استبداد سخت تر از ضربه ی باتوم هایش . بغضت در گلو می ترکد و فریادت را رها می کنی. معین استعفا می دهد. رییس دانشگاه تهران هم. آخر نمی توانند دستان خفاشان شب و روز را را از ساحت دانشگاه دور نگه دارند. شورای امنیت طی بیانیه یی حمله ی نوپو را به کوی و عملکرد ضعیف نیروی انتظامی را محکوم می کند. اما تو مانده یی این وسط با ضربه ی باتوم و مشت و لگد هایی که می خوری در خانه ی خود به جرم این که انسانی و می خواهی آنچنان که شایسته ی شأنت است زندگی کنی. تو مانده یی با زخم های تن و روحت. با درد گذار. یکشنبه 20 تیر 78: دردت را حضور مردی که که همه ی فریادت را برای آنان سر داده یی و زخم ها را به جان خریده ای، کمی التیام می بخشد. انگار که بر گشته اند به 18 سال پیش، آن زمان که از جان می گذشتند بی ادعایی برای وطن و هم وطن . به 21 سال پیش آن زمان که قلب شان پر امید بود به روزهایی که دیگر کسی کرامت انسانیشان را لگد مال نکند؛ که وعده ها شنیده بودند از مدینه ی فاضله. حالا خیلی ها را می بینی که بدون این که بشناسندت زخمت را می بندند. همدمت می شوند و با همه ی کمبودها ی نه توی زندگی وجدانشان هنوز به خواب نرفته که می بینی اشک چشمشان و بغض گلویشان را. خیلی ها به تسلی به دیدنت می آیند. سحابی ، گنجی ، نوری، ... اما دلت را دل سیاهی دژخیمان و سکوت یاران دبستانی چندان غمین کرده که به قهر و تنهایی خود فرو می روی. خیابان ها را سنگر بندی می کنند. انگار که این محشر پایانی ندارد. انصار... با چماق ، چاقو، زنجیر، اسلحه... و هر چه که تو فکر نمی کردی كه مخاطب انسان باشد به پیشوازت آمده اند ، یا شاید هم به بدرقه ات. اساتید اعلام می کنند که فردا در دانشگاه تهران در اعتراض به شکسته شدن حرمت دانشگاه و دانشجو تجمع خواهند کرد. دانشگاه تبریز هم در حمایت از دانشجویان تهران تحصن می کنند. کلاس ها تعطیل می شود و باز قصه تکرار. انصار و نیروی انتظامی به دانشگاه هجوم می برند و درب ها شکسته می شوند. رییس دانشگاه مورد ضرب و شتم قرار می گیرد. دانشجویان از خوابگاه به بیرون کشیده می شوند و زیر مشت و لگد و باتوم، مقاومت ادامه دارد. درگیری به بیرون دانشگاه هم کشیده شده. تیراندازی در خیابان های شهر به گوش می رسد. این ها را که می شنوی غم و شادی توأمان در آغوشت می گیرند. غم مظلومیت دانشجو و شادی آن که صدایت رسا است و هستند کسانی که انسانیت را علم نکرده اند تا پشت آن به هر آنچه انسانی است، تف کنند. تو هم با آنان هم صدا می شوی. دوشنبه 21 تیر 78: درگیری در خیابان ها ادامه پیدا می کند. تو مخالفی اما رشته ی این کلاف خونین و سردرگم به دست تو نیست. هیچ گاه به دست تو نبوده . لباس شخصی ها و آنان که تا دیروز با ریش در مقابلت صف می کشیدند و به نام خدا و پیغمبر از پنجره به پایین پرتت می کردند، اکنون با قیافه یی مبدل ، سه تیغ کرده و تمییز در خیابان شعارهای تند می دهند و دیگران را به تشنج و درگیری فرا می خوانند. تو خوب می دانی چرا. پس نیاز به پاسخ نیست. به دانشگاه بازمی گردی تا نشان دهی که از آن جنس نیستی. صدای رگبار برایت تنها صحنه یی بود در قصه های پدر که همه را به چشم دیده بود و به جان چشیده بود. و حال تو هم می بینی و می چشی هر آنچه را که پدران و مادرانمان در راهش جان و خون دادند که تو، که من ، نبینیم و نچشیم. قول حمایت داده آقای تاج زاده تا بتوانی در امنیت و بی واهمه از دستگیر شدن توسط اطلاعات یا نیروی انتظامی یا لباس شخصی ها از دانشگاهی که سنگرت بوده بیرون بیایی. اما خیلی ها را می گیرند. خدا خدا می کنی که گیر انصار نیفتی تا نیروی انتظامی بگیردت که حد اقل امید زنده ماندت باشد. سه شنبه 22 تیر: هنوز همان ها که در پشت سر، دستشان به خون ات آلوده است، در خیابان ها به نام تو و به کام خودشان جولان می دهند و آشوب می کنند تا به خیال خودشان نشان دهند که تو آنانی، هر آنچه تو می خواهی همانی است که آنان وحشیانه تصویرش می کنند. در پارک لاله خیلی ها را می گیرند. پیر و جوان و زن و مرد دیگر برایشان فرقی نمی کند. ترمز بریده اند در جاده یی سرآشیبی با اتومبیلی که فرمانش را هم دور انداخته اند. پرونده مختومه اعلام می شود. مهاجم تبرئه و مظلوم متهم. از آن همه فاجعه و خون و مرگ و جنایت، قاضی تیزبین تنها دزدیدن ریش تراشی را درخور قضاوت می یابد و حکمی را برای سربازی وظیفه صادر میکند. عکس نظری را با آن ریشخند خونین به لب که در روزنامه می بینی ، چشمانت تر می شود. و یاد آنان می افتی که دیگر نیستند و آنان که مظلومیت را با سکوت تاب آوردند تا نهال نورس اصلاحات ریشه کن نشود. حال تو متهم می شوی به جرم بالا گرفتن پیراهن خونین رفیقت. به جرم بستن زخمش یا گرفتن دستش. به جرم حفظ همه ی آنچه انسانی می دانی. به جرم عشق به انسانیت ، عشق به وطنت و آینده ی آن. *** شنبه 21 خرداد 82: می شناسیش. عربده کشی هایشان را بارها دیده ای. سنگ بسته و سگ رها شده را لمس می کنی. جلوی خوابگاه طرشت سعید عسگر را می بینی که سرمست از فتوحات پیشینش در تعالی نام انسان با چماق و چاقو و اسلحه به پیشوازت آمده، شاید هم به بدرقه ات. باز هم همان قصه و باز هم همان درد. صدایت این بار به جایی نمی رسد. حال که کفگیر اصلاحات مدت هاست که به ته دیگ خورده و یاران دبستانی آنچنان از تو دورند که دیگر صدایت را نمی شنوند. نمی شناسندت . با خونگریه و سکوت زخم دیگری را به جانت می پذیری تا شاید روزی... به جرم دانشجو بودن دستگیر می شوی، آن هم به بی شرمانه ترین و وحشیانه ترین شکل. برگ برگ تاریخ از نامت رنگین می شود و باز خون زنده و دمنده ی این رگ پیر و فرتوت تویی. *** این ها خاطره نیست. دردی است همیشه در دلت ، زخمی است همیشه به جانت و فریادی است خشکیده به لبانت. وظیفه ی انسان بودن با توست. با من است.وظیفه ی ساختن و خراب کردن توأمان. خراب کردن هر چه رسوب کرده در آبهای متعفن جهل، تعصب، کینه و خودخواهی؛ و ساختن چشمه هایی زلال ، جوشنده و شاداب. در خاک کویری این سرزمین، 16 آذر روز دانشجو، روز عزت و افتخار دانشجو است به انسانیت و شرف، به تعهد و دلدادگی اش به عدالت و آزادی و مقاومتش در برابر سه ضلع استعمار، استثمار و استبداد. 16 آذر روز اعتراض، مقاومت و پایداری است. نماد اعتراض به ظلم، بی عدالتی، جنایت، دروغ، فساد ... و هر آنچه غیر انسانی است. دفاع از ساحت دانشگاه و دانشجو، دفاع از انسانیت، و مقاومت در برابر هر آنچه تو را محدود می کند و به بند می کشد، با هر شکل، نام و رنگی. یاد و خاطره ی شهدای دانشجو را گرامی می داریم و راهشان را پر رهرو می خواهیم. ما را به خاطر بیاور! ما را که تازه جوانانی بیست و دو ساله بودیم شور عشق در سینه داشتیم و پیش از آن که عاشق شویم سینه به خاک سوده مردیم ما را به خاطر بیاور! ما را که سینه سرخانی خنیاگر بودیم و ده به ده نه در اسمان و نه در کوهسار و نه بر شاخسار که در بازار پیش از آنکه آوازه خوان شویم بر شاخه یی تکیده از تکیه گاه خویش جان واسپردیم به خاطر دارم پیامشان را سرنوشت شان را آری ... و همیشه در گذرگاه خاطرم در گذر است آوازهای صامت سینه سرخان سینه بر سیخ و تجسد آرزوهای بیست و دو سالگان سینه بر سنگ و از تکرار یادشان شاید پیش از آنکه شاعر شوم بیست و دو ساله بمیرم آمین ...شهید کوی دانشگاه عزت ابراهیم نژاد |
|
2 نوشته شده در
جمعه 8 دی1385ساعت 0:59 توسط قلیزاده |
|
|
به کدامین مصیبت تاریخی دچار شده ایم؟
|
|
توجه:این مطلب به نگارش بنده یعنی( سیامک.ک) می باشد و تمامی مسئولیت های آن نیز بر عهده اینجانب می باشد.
به کدامین مصیبت تاریخی دچار شده ایم؟ با درود از تمامی دوستان،دانشجویان احزاب ،سازمانها ،گروها و مبارزین و مردمی که خود را به نوعی وابسته به جناح مبارز ویا منتقد علیه حکومت استبدادی می دانند خواهشمندم که این مطلب را تا اخر خوانده و با تفکر عاقلانه بایندیشند که چرا ما به این مصیبت تاریخی دچار شدهایم که حتی با کلمه اتحاد نا آشنا هستیم و چرا 18 تیر و زندانیان و عزت ابراهیم نژاد و امثال عزت را به دست فراموشی سپرده ایم؟با اجازه از نویسنده این وبلاگ که به بنده اجازه دانند تا مطلبی را در این وبلاگ درج نمایم هر چند که هنوز از اصل این مطلب خبری ندارد و چه بسا که با این مطلب نیز مخالفت نماید ولی بنده خواهشمندم که این مطلب را پاک نکند تا حداقل درد دل خود و تمامی دانشجویانی که قدم در این راه دارند را بگویم . با تشکرو از خانواده عزت ابراهیم نژاد نیز عاجرانه تقاضا دارم که این بنده حقیر را ببخشند .نمی دونم از کجا شروع کنم ،این قدر مصیبت و بدبختی دیدم که هنوز گیج و مبهوت هستم ولی دوست دارم این مطلب و درد دل رو ساده وصمیمی بگم و از بردن کلمات نامفهومی که در تمامی بیانیه ها و اطلاعات سازمانها و احزاب مختلف که برای مراسم همیشه و به صورت تکراری درج می گردند سعی می کنم خودداری نمایم تا شاید تاثیری بیشتری داشته باشد .به هرحال چند روز پیش با چند تن از دوستان برای شرکت در یک مراسمی که به مناسبت 16 آذر ترتیب داده شده بود عازم اهواز شدیم (کاشکی نمی رفتیم) و پس از برگزاری مراسم و پس از چند روز در راه برگشت به شهرستان پلدخترلرستان رسیدیم ،همون جایی که یکی از عزیزانمان یعنی عزت ابراهیم نژاد در آن آرمیده است ،همون شهری که دوستان به یاد دارند که چه کارها اونجا انجام دادیم چه مراسمات سختی با اون همه فشار برای 18 تیر گرفتیم ،همون شهری که خیلی از دوستان هرچند برای چند صباحی در بازداشتگاه این شهر شب را به صبح کردند.عزت ابراهیم نژاد اسمش برای خیلی ها آشناست (کشته خونین کوی دانشگاه)و یا به قول همین دوستمان (لاله سرخ کوی دانشگاه) (شاعر خونین دل و پرپر شده کوی دانشگاه) اسمش خیلی آشناست !مگه نه!!؟عزت ابراهیم نژاد رو چند بار در دانشگاه چمران اهواز دیدم و از اونجا رفاقت ما شروع شد و فعالیت های زیادی انجام می داد وو ما او را به عنوان یک مبارز واقعی همیشه در دل و جان خود به یادگار گذاشته ایم . عزت یک جوان مبارز با شعور سیاسی بالا و از همه مهمتر شعرهای زیبای سیاسی که می سرود.ما با گذری هر چند کوتاه به زندگی مبارزاتی این عزیز که به طور فعال و مستمر در همه جا شرکت داشت . از آنجا که شاهد بودیم در تجمع پارک لاله قبل از 18 تیر 1378 به صورت فعال شرکت داشت و حتی چند ماه قبل از مراسم پارک لاله در یک مراسم دستگیر و بازداشت شد که حتی او را به دادگاه نظامی انتقال دادند و چند ماه هم در زندان به سر برد.آن زمانی که حتی زندانی سیاسی هم هنوز برای خود ما تعریف نشده بود ،این عزیز به جرم سیاسی به زندان رفت. و درواقعه 18 تیر دوستانی که آنجا بودند دیدند که عزت ابراهیم نژاد چه ها که نکرد ؟به عنوان یکی از پیشروها در جلوی صف دانشجویان حرکت می کرد و با شعر معروف خود (اینجا گورستان است) دانشجویان را تشویق به ادامه راه می دادو همان طور که شاهد بودیم در غروب همان حادثه 18 تیر ناپدید شد و توسط لباس شخصی ها به خیابان پشتی امیر آباد انتقال داده شد و بعد از شکنجه بسیار با شکستن دست چپ او و با ضربات چاقو و زنجیر فراوان به بدنش و در نهایت با تیر خلاص یعنی شلیک گلوله به سر او که به چشم چپش اصابت کرده بود او را به شهادت رساندند.حادثه ای که حتی ما قادر به شنیدن او نیز نیستیم ولی این واقعیتیست کتمان ناپذیر .نام عزت ابراهیم نژاد همراه با شجاعت او در تاریخ جنبش دانشجویی و مبارزاتی ایران ثبت شد .به هر حال گذری کوتاه و هر چند خلاصه بود بر زندگی عزت ابراهیم نژاد که در طول عمر هر چند کوتاه خود نام خود را جاودانه کرد .بر سر مزار عزت ابراهیم نژاد در شهرستان پلدختر حاضر شدیم باور کنید با دیدن مزار او بدنم لرزید ،احساس خجالت و شرم کردم ،می خواستم برگردم اما حتی حس و حال برگشتن نیز نداشتم
عرق شرم بر پیشانیم نشسته بود ،و با همان خجالت خود سرم را بر مزار او گذاشتم وبه اندازه تمام عقده های دلم گریستم ،به اندازه تمام موهای سرم ،سرم را به مزار او کوبیدم ،به اندازه تمام این دنیا زار زدم …چرا؟چرا؟ما به چنین مصیبت تاریخی دچار شدیم؟؟؟؟تمام تار و پود بدنم از هم گسیخته بود دیگه نای بلند شدن هم نداشتم ،با خودم داشتم فکر می کردم 18 تیر؟؟؟ اون همه دانشجو ،اون همه احزاب و گروها و سازمانها ؟؟؟چرا عزت ابراهیم نژاد؟چرا اکبر محمدی؟چرا احمد باطبی؟ ………..برای چراها جواب داشتم :چون خودشون خواسته بودن ،ولی برای خودم وبرای شماها که این همه ادعای سیاسی گری ومبارزاتی و….داریم هیچ جوابی نداشتمچرا ما این عزیزان رو فراموش کردیم ،چرا اگه یادی هم می کنیم چرا با حرف ؟چرا عمل نمی کنیم !!!بعد یاد اون همه افراد و سازمانها افتادم که چقدر از نام عزت سوء استفاده کردند ،یاد اون همه دانشجو افتادم که از 18 تیر سوءاستفاده کردند و صحنه مبارزه مسثقیم رو ترک کردند و به خارج از کشور فرار کردند و اونجا یا دارند خوش گذرانی می کنند و یا بازم دارند با چرندیات خود هنوز سوءاستفاده می کنند.هزاران سوال از ذهنم گذشت ولی هیچ جوابی واسشون نداشتم.ولی بیشتر از همه از اونایی دلم گرفت که با اون همه ادعا هنوز نمی دونن عزت ابراهیم نژاد کیه؟احمد باطبی کجاست؟چرا به ظاهر همه چیزو می دونن شاید بهتر از همه هم بدونن ولی جرات ندارن ،حتی جرات ندارن بیان سر مزار عزت،واونا هم که خارج از کشور هستن غیر از کاباره ها و ومحل های رقص دیگه جایی رو بلد نیست که برن …به هر حال اینو ا من نشنیده بگیرید و یا به قول معروف من نگویم که به درد دل من گوش کنید بهتر آنست که این قصه فراموش کنید اما کاش قصه من به همین جا ختم می شد .بعد از اینکه تونستم با خیالات خودم خودمو یه کمی سبک کنم که نه بابا بچه ها این جوری هم نیستن ،بالاخره یه کمی هم غیرت دارن ،یاد پدر و مادر عزت افتادم به ناگاه فکرم رفت طرف اون روز شمار 18 تیر( 2750 از 18 تیر می گذرد 2750 که روز به روزش برای پدر و مادر عزت ابراهیم نژاد سالی گذشته است)به سمت منزلشون حرکت کردیم ولی پشت سرم دیدم عزت آرام خوابیده نمی دونم راحت خوابیده یا نه ولی اینو خوب می دونم که عزت ماله همه است ،هرچند توی ولایت و شهر خود خوابیده ولی غریب و تنهاست چون ماها باهاش نیستیم ،عزت متعلق به همه بود …با گریه ترکش کردیم.
به در خونشون که رسیدیم یهو پدرشو دم در دیدم چیزی نفهمیدم دیدم پدر عزت داره سرمو می بوسه ،اشک امونم نمی داد شاید با سنش پیر شده بود ولی وقتی غم دلشو دیدم ،وقتی اون نوازشاشو دیدم و وقتی اشکاشو دیدم ، دیدم که از 2750 سال هم پیرتر شده باید این عدد رو در رقمهای نجومی ضرب کنیم تا داغ این پدر رو بفهمیم . هنوز داخل خونه نرفته بودیم و دم در بودیم ، هنوز در آغوش پدر عزت بودم چون غیر از شرم و خجالت چیزی نداشتم که بیام عقب و به صورتش نگاه کنم ،سرم روی شونه های پدر عزت بود یهو چشمامو باز کردم و درب ورودی منزلشونو نگاه کردم .چشمام دیگه داشت سیاهی می رفت ،مادرعزت رو دیدم دیگه نمی دونستم چه کار کنم(تا شنیده بود که دوستان عزت اومدن با اون حال مریض و درد پای شدید خودشو دم درخونه رسونده بود که از ما استقبال کنه) دیگه نمی دونستم این یکی رو چه کار کنم ،نمی دونستم دستش رو باید ببوسم یا به پاش بیوفتم ولی دوست داشتم همون لحظه تمام خاک های عالم رو روی سرم می ریختن تا این صحنه رو نبینم با شرم و خجالت به پاش افتادم، داشتم یک تنه جور تمام بی غیرت های عالم رو می کشیدم که نمی تونن بیان به این عزیزان سر بزنن …دیگه نمی دونم چه طوری از برادر و خواهراش بگم …..ولی کاشکی تمام قصه همین بود و داستان به همین جا ختم می شد .نمی دونم کاشکی ما هم اصلا نمی رفتیم و اونها رو با همون درد خودشون تنها می گذاشتیم.اما واقعا این رسم جوانمردیه ، که از این خانواده سازمانها ،افراد ،احزاب وگروها چه سوءاستفاده هایی کردند اما حالا یکی از اونها که دارن چی می کشن .مطمئنم که اگه ما ناخودآگاه به مسئله پی نمی بردیم اونها هرگز به ما چیزی نمی گفتند همچنان که این چند سال چیزی نگفتند . خیلی سخت حرف می زنند.نمی دونمم هدفشون چیه ، ولی اینو خوب می دونن که دارن تمام بدبختیها و زجرها رو خودشون تنها می کشن و حاضر نیستن دست به سوی کسی دراز کنن .توی خونشون که بودیم داشتم با خودم فکر می کردم که از ذهنم کلمه "جنبش دانشجویی" گذر کرد .با اون همه غم و دردی که توی دلم بود خندم گرفت."جنبش دانشجویی" برام هیچ معنای دیگه نداشت…اسم سازمانها و احزاب که دیگه به ذهنم نمی یومدن .این همه سازمان و جنبش دانشجویی هنوز نتونستن یک قدم اساسی جلو بردارن ولی این خانواده واسه این کار جون دادن ، هزینه های سنگین روانی و مالی دادن،زندانی دارن می کشن،همه چیزشونو دیگه از دست دادن ولی صدها قدم از ما جلوترن ،چون حداقل از لحاظ وجدانی دیگه راحتن .اما من اما تو همش به فکر منافع خودمون هستیم و تا کاری حتی منفعت مالی برامون نداشته باشه انجام نمی دیم در صورتی که اینا همه چیزو از دست دادن ولی آبروشونو دارن،بر خلاف همه ما !!!عرق شرم دوباره رو پیشونیم نشست،گفتم تا کی باید اینا هزینه بدن و ما …………برگشتیم خونه، به پدر و مادر عزت گفتم شما باید سرتون رو بالا بگیرید که حداقل محتاج نامردایی مثل ما نیستید ……بعد ازاون به خرم آباد اومدیم و رفتیم به خواهر دیگه عزت که در خرم اباد هستن سر زدیم …باور کنید فاجعه بدتر از اونی بود که در پلدختر دیدم …دیگه طاقت گفتن اینو ندارم و توی دل خودم می ذارم و هر کس می خواد ببینه بره اونجا و با چشمای خودش ببینه بهتره.
باران با … را … ن ، باران باران ساق هايم چون ني و دستهاي ترِ رقصانِ تُرا مي طلبد . روح باران ! تا بهاري ديگر سبز را عاريتي باش تا بپوشم به بهاري ، من سبز تا بخوانم سَرِداري ، من سرخ چون بميرم به خزاني ، من زرد تا بهاري ديگر سبز را عاريتي باش و بهار عشق را هديتي باش و ببخش .... عزت ابراهیم نژاد دوباره یاد روز شمار 18 تیر افتادم2750 پس از 18 تیر 1378این روز شماره یکی از وقایع بزرگ تاریخ ایران پس از انقلاب استبدادی اسلامی می باشد که توسط دانشجویان که به واقع تنها بار تمامی مبارزان را به دوش می کشند و همیشه پس از خروش و افول حادثه هیچگاه هیچ کسی از آنها یادی نمی کند و این یعنی تلخی تمام هزینه هایی که برای این کار داده می شود .بله هر مبارزه ای هزینه ای دارد و هزینه 18 تیر بازداشت و زندانی دانشجویانی که هنوز در زندان هستند و کشته شدن عزت ابراهیم نژاد و اکبر محمدی.روزشماری که روز به روزش در واقعیت برای پدر و مادر ابراهیم نژاد سالی گذشته و دارد می گذرد . گذشتن از عزت ابراهیم نژاد به این سادگی ها نیست چون خانواده عزت هنوز دارند تاوان و هزینه می دهند .شاید تا چند سال پس از واقعه 18 تیر این خانواده داشتند داغ فرزندشان را می کشیدند ولی پس از چند سال و مخصوصا پس از به روی کار آمدن دولت جدید وضع به گونه ای دیگر شده .مخصوصا در این مدتی که از این دولت و به واقع تر بگوییم همان انصار حزب الله و لباس شخصی های 18 تیر می گذرد فشارهای روانی مضاعفی به این خانواده برای مختومه کردن پرونده عزت ابراهیم نژاد وارد می کنند و آنها به انتقام تمامی سخنرانی ها و فعالیتهای این خانواده که در راستای معرفی کردن عاملان این حادثه و از جمله قاتل عزت ابراهیم نژاد و همچنین حمایت این خانواده از آزادی تمامی زندانیان سیاسی بالخصوص زندانیان 18 تیر انجام داده اند ،می خواهند دهان این عزیزان را برای همیشه ببندند و از هر طریق ممکن و هر ابزاری(از جمله فشار مالی شدید برای گرفتن دیه عزت و مختومه کردن پرونده) برای فشار به این خانواده استفاده می کنند ، و ما از نزدیک شاهد هستیم که این خانواده با تمام قوا در حال مبارزه هستند و هنوز لحظه ای عقب نشینی نکرده اند و دارند با تمام وجود از عزت خود ، از نفس خودشان و از آبروی ما که به نوعی خودمان را مبارز حساب می کنیم دفاع می کنند .و یک نکته قابل توجه دولت مردان ایران که هر چند این خانواده تحت شدیدترین فشارها هستند و هر چند کمرشان خورد شده ولی هنوز از پا نیافتاده اند و حتی زبان درد دل خود را برای دوستان خود باز نکرده اند و هرگز هم باز نخواهند کرد .و یک نکته قابل توجه تمامی دوستان و دانشجویان و تمامی جریانات سیاسی که فکر می کنند فقط مقابله و مبارزه با این رژیم فقط با سخنرانی و یا جلسات مختلف و یا تحریک و تجمع های بی حاصل است خوب گوش کنید و ببینید که این خانواده عزیز چگونه مبارزه می کنند . مبارزه فقط رودر رو قرار گرفتن و یا سخنرانی نیست ، گاهی اوقات شرایط ایجاب می کند که برای حفظ و پایداری هزینه ای که کرده ایم نیز باید هزینه بپردازیم.مطمئن باشید همچنان که نام عزت ابراهیم نژاد به ثبت رسید نام این خانواده عزیز نیز در تاریخ مبارزاتی این رژیم نیز به ثبت خواهد رسید .چند نکته قابل توجه * شما دانشجویانی که فقط از 18 تیر سوءاستفاده کردید و از این کشور گریختیدو به کشورهای دیگر از جمله آمریکا رفتید و نمی دونم اونجا چه کار می کنید (مطمئنا به فکر خوش گذرانی هستید)و در مبارزه رو در رو با این جانیان اسلامی صحنه را ترک کردید ، به واقع دوست داشتم بدانم که به خود چه می گویئد؟؟؟حرفهای شما را که می شنویم مطمئن می شویم فقط سرپوشی هستند برای گذاشتن روی کارهایی که هرگز نتوانستید تا آخر ادامه دهید .* شما سازمانها و احزاب مختلف (از جمله اصلاح طلب ها و دوم خردادی ها )که تا زمانی که قدرت را د دست داشتید به فکر خود بودید و زمانی که دیدید قدرت را دارید از دست می دهید دست به تحصن برای از دست ندادن قدرت زدید.کاشکی یک بار فقط یک بار از ته دل از مظلومان حادثه کوی دانشگاه 18 تیر حمایت می کردید.تا زمانی که قدرت را در دست داشتید از مظلومان این حادثه سوءاستفاده می کردید ولی حالا حتی نام عزت ابراهیم نژاد و احمد باطبی برای شما نا آشناست.* شما سازمانها و احزابی که در خارج و داخل کشور هستید ،(البته از ما نشنیده بگیرید)فقط یک بار کلمه "اتحاد" را در ذهن خود حلاجی کنید ،فقط یک بار از منافع خود برای اهدافتان بگذرید .فقط این کار را یک بار انجام دهید .مخصوصا شماهایی که در خارج از کشور هستید،نمی دونیم دارید چه کار می کنید ،این همه سخنرانی و جلسه و هزینه !!!اصلا می دونید با کی دارید حرف می زنید،کمی فکر کنید و ببینید وقتی حرف می زنید آیا گوش شنونده ای هم هست که گوش دهد .شما نه تنها مردم رو از خود دور کردید بلکه ما دانشجویان نیز سالهاست که از شما دور هستیم و با این روش هرگز به هم نخواهیم رسید.* و اما شما مردم عزیز ، شما مبارزین، شما خانواد های سیاسی که دیگر روحی از شادابی سیاسی در شما دیده نمی شود و به کنج خانه هایتان رفته اید و منتظر معجزه ای هستید که دانشجویان و یا یک سازمانی به میدان بیاید و واقعه ای را به وجود بیاورد که هم اکنون در ذهن شما در گذر است.همگی بیاییم اندکی فکر کنیم که این افراد تا کی باید هزینه بدهند .تا کی افرادی مثل احمد باطبی در زندان باشند و شماها نهایتا با یک حمایت اینترنتی از او دفاع کنید.تا کی خانواده عزت ابراهیم نژاد باید هزینه افرادی مثل امثال ماها را بدهد . این خانواده می تونن با گرفتن دیه خودشون رو از این همه فشار راحت کنند و از من و تو بهتر زندگی کنند ، ولی به خاطر من و شماهاست که هنوز با این همه فشار دولت و دادگاه و زندان هنوز حاضر به مختومه کردن پرونده نشده اند . مطمئنا سودی که از این مسئله به ما می رسد بیشتر از سودی است که به خود این خانواده می رسد.پس بیایید کلمه اتحاد را نه در حرف بلکه در عمل ثابت کنیم .
دوستانی که نظراتی دارند می تونن در قسمت نظرات همین وبلاگ درج نمایند و اگر هم انتقادی و یا سخنی مغایر با این حرفها دارند خواهشمندم که در این وبلاگ درج نکنند و می تونن حرفهای خود رو در وبلاگ بنده یعنی در قسمت نظرات و یا ایمیل وبلاگ درج نمایند .
دوستانی نیز که خواهان حمایت از خانواده عزت ابراهیم نژاد هستند می تونن در همین وبلاگ نظرات و حمایت های خود رو درج نمایند و در صورت ارتباط بهتر و نزدیک تر با این خانواده و حمایت های شما عزیزان می توانید به ایمیل بنده و یا ایدی بنده که همان ایمیل می باشد ارسال نمایید تا شما را راهنمایی فرمیاییم و پلی باشیم برای ارتباط شما و این خانواده عزیز. موفق و پاینده و همیشه سر فراز باشید لینک این مطلب را با اجازه آقای ابراهیم نژاد تو وبم میذارم |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 7 دی1385ساعت 15:46 توسط قلیزاده |
|
|
... شاید
|
|||||||||||||||||
|
از اون جایی که هزینه ی کار سیاسی از دید بعضی از رفقا اونقدر بالا رفته که حتی حساب نفس کشیدن ها و چپ و راست نگاه کردن ها و ... را هم دارند و دوباره از همون جایی که بعضی از رفقای ما غوره نشده مویز شدن و با همه ی سردی و بی تحرکی و تو خالی بودنشون شدیدا احساس میکنن آتیش زیر خاکسترن و با اولین نسیم موافق قراره دنیا رو روشن کنن و باز دوباره از همون جایی که دوستای دیگرمون تو این سکون و سکوت و خفقان با همه ی بی پدری های بعضی ها باز دوباره دست تو سوراخایی دارن میکنن که بارها ازش گزیده شدن... دیگه حرف زیادی برا گفتن نمی مونه ...
با من به مرگ ِ سرداري که از پُشت خنجرخورده است گريه کن.
او با شمشير ِ خويش ميگويد:
و شمشير با او ميگويد:
و سردار ِ جنگآور که ناماش طلسم ِ پيروزيهاست، تنها، تنها بر
سرزميني بيگانه چنگ بر خاک ِ خونين ميزند:
شمشير ِ تيز ِ من در راه ِ شما بود.
ما به راستي سوگند خورده بوديم...» جوابي نيست;
آنان اکنون با دروغ پياله ميزنند!
و شمشير با او ميگويد:
«ــ راست نگفتند تا در چشمان ِ تو نظر بتوانند کرد... به ستارهها نگاه کن:
هم اکنون شب با همهي ِ ستارهگاناش از راه در ميرسد. به ستارهها نگاه کن چرا که در زمين پاکي نيست...» و شب از راه در ميرسد
بيستارهترين ِ شبها! چرا که در زمين پاکي نيست. زمين از خوبي و راستي بيبهره است
|
|||||||||||||||||
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 0:41 توسط قلیزاده |
|
|
صفرخان برنو رُ بردار
|
|
با اجازه ی رفیق ندیده ام لینک مطلبش رو اینجا میذارم....
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 0:14 توسط قلیزاده |
|
|
یاد شهیدان راه آزادی و برابری گرامی باد...
|
همسايه به مادر ماهي کوچولو گفت:« خواهر ، آن حلزون پيچ پيچيه يادت مي آيد؟»
|
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 13:29 توسط قلیزاده |
|
|
اي كاش اين هيولا هزار سر داشت.
|
* پستانكها را دور بيندازيد! به ياد دوستان شهيد و ناكام زندگی: صمد در ۱۳۱۸ در محلهٔ چرنداب شهر تبریز به دنیا آمد. پدرش زهتاب بود. پس از تحصیلات ابتدایی و دبیرستان در مهر ۱۳۳۴ به دانشسرای مقدماتی پسران تبریز رفت که در خرداد ۱۳۳۶ از آنجا فارغالتحصیل شد. از مهر همان سال آموزگار شد و تا پایان عمر در روستاهای آذرشهر، ممقان، قدجهان، گوگان، و آخیرجان در استان آذربایجان شرقی ایران تدریس کرد. در مهر ۱۳۳۷ برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ زبان و ادبیات انگلیسی به دورهٔ شبانهٔ دانشکدهٔ ادبیات تبریز رفت و همزمان با آموزگاری تحصیلش را تا خرداد ۱۳۴۱ و دریافت گواهینامهٔ پایان تحصیلات ادامه داد. بهرنگی در ۱۳۳۹ اولین داستان منتشر شدهاش به نام «عادت» را نوشت. که با «تلخون» در ۱۳۴۰، «بینام» در ۱۳۴۲، و داستانهای دیگر ادامه یافت. او ترجمههایی نیز از انگلیسی و ترکی استانبولی به فارسی و از فارسی به ترکی آذربایجانی (از جمله ترجمهٔ شعرهایی از مهدی اخوان ثالث، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، و نیما یوشیج) انجام داد. تحقیقاتی نیز در جمعآوری فولکلور آذربایجان و نیز در مسائل تربیتی از او منتشر شده است. کیوان باژن در کتاب صمد بهرنگی تلاش کرده است شرایط اجتماعی دوران زندگی بهرنگی را از خلال مصاحبههایی تصویر کند. مرگ:
بهرنگی در شهریور ۱۳۴۷ در رود ارس و در ساحل روستای شامگوالیک غرق شد و جسدش را مدتی (چند روز؟) بعد در ۱۲ شهریور در نزدیکی پاسگاه کلاله در چند کیلومتری محل غرق شدنش از آب گرفتند. جنازهٔ او در گورستان امامیهٔ تبریز دفن شده است. تنها کسی که معلوم شده است در زمان مرگ یا نزدیک به آن زمان، همراه بهرنگی بوده است شخصی به نام حمزه فراهتی است که بهرنگی همراه او به سفری که از آن باز نگشت رفته بود. اسد بهرنگی، که گفته است فراهتی را دو ماه بعد در خانهٔ بهروز دولتآبادی دیده است، از قول او گفته است (باژن، ص ۱۱۴): «من این طرف بودم و صمد آن طرفتر. یک دفعه دیدم کمک میخواهد. هر چه کردم نتوانستم کاری بکنم.» نظریات متعدد و مختلفی دربارهٔ مرگ بهرنگی وجود دارد. از روزهای اول پس از مرگ او، در علل مرگ او هم در رسانهها و هم به شکل شایعه بحثهایی وجود داشته است. یک نظریه این است که وی به دستورِ یا به دستِ عوامل دولت پادشاهی پهلوی کشته شده است. نظریهٔ دیگر این است که وی به علت بلد نبودن شنا در ارس غرق شده است. آثار: آثار متعددی از بهرنگی با نام اصلی یا نام مستعار چاپ شده است. از جملهٔ نامهای مستعار وی میتوان به «ص. قارانقوش»، «چنگیز مرآتی»، «صاد»، «داریوش نوابمراغی»، «بهرنگ»، «بابک بهرامی»، «ص. آدام»، و «آدی باتمیش» اشاره کرد. قصه برای کودکان: تلخون (۱۳۴۲)، بینام (۱۳۴۴)، یک هلو و هزار هلو (۱۳۴۵)، الدوز و کلاغها (۱۳۴۵)، الدوز و عروسک سخنگو (۱۳۴۶)، کچل کفترباز (۱۳۴۶)، پسرک لبوفروش (۱۳۴۶)، افسانهٔ محبت (۱۳۴۶)، ماهی سیاه کوچولو (۱۳۴۷)، بیستوچهار ساعت در خواب و بیداری (۱۳۴۸)، کوراوغلو و کچلحمزه (۱۳۴۸). |
|
2 نوشته شده در
شنبه 11 شهریور1385ساعت 21:15 توسط قلیزاده |
|
|
دلم میسوزد از باغی که میسوزد
|
|
آوار خبرای بد بی وفقه داره رو سرم خراب میشه... دوباره گویی نمیکنم که نیازی هم نیست که دوستان بسیار گفته اند.... هر دردی رو میشه تحمل کرد هر چقدر سخت هرچقدر طولانی ولی باز میشه تحمل کرد تنها چیزی که نفس رو تو گلو حبس میکنه تنها مسئله ایکه مث پتک هر ثانیه با ابهت درد آور و تلخی رو سرت فرود میاد و یه جا میخکوبت میکنه! واقعیتی که تحکم حقیقتش اینقدر کوچک و نا توانت میکنه که حتی چار دست و پام دیگه نتونی راه بری.... اینه که با هم نیستیم....عمل نمیکنیم... صداقتش این که هنوز خیلی از ماها نمی دونیم کجاییم و چی کار قراره بکنیم...خیلی از ماها هنوز نمی دونیم دوررو برمون چه خبره...معدود دوستانی هم که فعالن اونقدر درونشون بحثهای فرسایشی و وقت تلف کن از سوی دوستان نادان و دشمنان دانا پیش میاد که عملا فلج میشن...نمیشه هم بهشون خرده گرفت آخه مگه با یه دست چند تا هندونه میشه برداشت؟!! باز احسنت به غیرت این چند نفر که با همه بدبختی نذاشتن فریاد اعتراض و نقدها خاموش بشه...اما اینها نمی تونن کار همه رو یا بهتره بگم وظیفه ی بقیه رو انجام بدن....همه ی اونهایی که ادعا دارن باید عملا وارد میدون بشن...باید خودشون رو بسنجن و در عمل نشون بدن که تاچقدر به شعارهایی که میدن متعهدن و تا کجا پای هزینه هاش میایستند...
ماها یاد نگرفتیم که به پیشواز آینده بریم چون در طول تاریخ در خوشبینانه ترین حالتش در حال زندگی کردیم...همیشه منتظریم تا یه اتفاقی بیافته و ما موضع خودمون رو اعلام کنیم...آینده رو جدی نمی گیریم که اگه گرفته بودیم هر ثانیه برامون ارزش داشت... یاد نگرفتیم با هم حرف بزنیم همدیگه رو نقد کنیم و با تمامی انتقاداتی که به هم داریم در مواردی که منافع مشترکی داریم پشت هم بایستیم... همدیگه رو تحمل کنیم و ایراداتمون رو اصلاح کنیم. بدتر از همه این که هیچ وقت خودمون رو متعهد نکردیم که اصلاح رو از خودمون شروع کنیم و اونقدر صادق نیستیم که حرف هامون رو به عرصه ی عمل بکشونیم...این درداس که واقعیت حضورش اینقدر تلخه که حقیرت میکنه و بهت میفهمونه که خیلی راه هست تا قدم اول رو بتونی برداری...نمی دونم آستانه تحمل ماها تا کجاس نمی دونم چند نفر دیگه رو باید از دست بدیم نمی دونم چه بلایی باید سرمون بیاد تا ایستادن رو و با هم بودن رو جدی بگیریم... اما امیدوارم دیر نباشه...دور نباشه.... |
|
2 نوشته شده در
جمعه 13 مرداد1385ساعت 19:26 توسط قلیزاده |
|
|
...
|
|
پست از رفیق عزیزمیثم این جا انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه امیر کبیر است . که ارادت عمله های جمهوری اسلامی به آن ابراز شده است. |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 19:13 توسط قلیزاده |
|
|
پیام زندانیان سیاسی بند 350
نمی بخشیم و فراموش نمی کنیم مردم ستمدیده ایران : سرانجام " اکبر محمدی" هم بند ما، به دنبال اعتصاب غذای خود که ازهفته پیش برای آزادی خود وسایر زندانیان سیاسی آغازکرده بود، پس ازآنکه به علت وخامت حالش به بهداری زندان اوین منتقل شد به علت خودداری مسئولان مربوطه ازانجام کوچکترین خدمات پزشکی درمورد او حدود ساعت هشت دیشب یکشنبه 8/ 5/85 مرداد جان فدا کرد. اکبر محمدی ازبیماریهای گوارشی ودیسک کمر رنج می برد وبه همین دلیل مدتها برای معالجه به خارج زندان منتقل شده بود وپس ازبرخی معالجات پزشکان اعلام کرده بودند به دلیل خالی شدن مایع نخاعی عمل جراحی درمورد او درداخل کشورامکان پذیر نیست وی به تجویز پزشکی قانونی با مرخصی نامحدود درخارج زندان بسر می برد، اما درماه گذشته مامورین امنیتی مجددا اورا دستگیر وبه زندان منتقل ساختند. اودر بیانیه ای که درآغاز اعتصاب غذای خود منتشر ساخت یادآور شد که او وصدها زندانی دیگر همانند او بی هیچ موجبی جز عشق به میهن ومردم درزندانها فرسوده وتباه می شوند وچون هیچ وسیله دیگری برای مبارزه با این ستم فجیع نداشت خود را وسیله این مبارزه قرارداد .ما جان باختن این هم بند خود را به خانواده محمدی ومردم ایران تسلیت می گوئیم وبه آنها اطمینان می دهیم که برخلاف توصیه امثال آقای گنجی ، آنچه را که بر" اکبرمحمدی" واکبرها ی دیگر رفته است هرگز " نه می بخشیم ونه فراموش می کنیم " . می دانیم راه آزادی ایران راهی پر رنج وطولانی است ، می دانیم اکبر محمدی اولین جان باخته این راه نیست وآخرین آن هم نخواهد بود، می دانیم که کابین آزادی بسیار گران است، با این حال به مردم ایران وبه همه خانواده های جان باخته راه آزادی وبه خانواده " محمدی " اطمینان می دهیم که ایستاده ایم وبهای آنرا به نقد جان می پردازیم. / زندانیان بند 350 زندان اوین / روحش شاد از ترسشان فورا جنازه را دفن کردند! پدر و مادر اکبر محمدی را دستگیر کردند! بنابر گزارش ها از تهران، جنازه اکبر محمدی دانشجوی زندانی در اوین که یکشنبه شب بعد از نه روز اعتصاب غذا درگذشت، بدون رضایت پدر و مادرش در روستایی در اطراف آمل دفن شده است. با توجه به تردیدهایی که در مورد چگونگی مرگ اکبر محمدی وجود دارد، بستگان و وکیل او خواستار آن بودند که پیش از روشن شدن علت مرگ اکبر محمدی، از دفن او خودداری شود. این گزارش ها حاکی است که پدر و مادر اکبر محمدی که برای تحویل گرفتن جسد فرزند خود به تهران رفته بودند، در فرودگاه مهرآباد دستگیر شده اند. ============================= در همین زمینه بخوانید:
زیر مراقبت های شدید امنیتی /پیکر اکبر محمدی به خاک سپرده شد اکبر محمدی را ایست قلبی کردند / زنانه |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 11 مرداد1385ساعت 18:54 توسط قلیزاده |
|
|
مرتبط: تجمعی برای صلح/ از وبلاگ نسل فردا گریه کن سرزمین مغموم/ از وبلاگ حواری خورشید سرآید زمستان، شکوفد بهاران/ از وبلاگ سهیل آصفی تجمع ضد جنگ در تهران/ از وبلاگ روزنوشتهای عمو کیوان گزارش تصویری تجمع ضد جنگ/ از وبلاگ ارنستو گزارش (مثل همیشه خوب و کامل) هستیا
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 19:39 توسط قلیزاده |
|
|
نامه رزافشان از زندان اوین
|
|
نامه افشاگرانه ناصرزرافشان در باره سم پاشی علیه زندانیان سیاسی به قراراطلاعی که به زندان رسیده است ،هفته پیش یک خبرچین خرده پای اطلاعات جمهوری اسلامی به نام فخرآورکه اخیرا به علت نداشتن" بهره خدمتی" درداخل کشور اورابه دبی وازآنجا به امریکا فرستاده اند ، همراه بایک ساواکی فراری که مجری یکی ازکانالهای تلویزیونی لس انجلسی به نام کانال یک است ، درپوستین من وتنی چند اززندانیان سیاسی دیگرافتاده اند. |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 19:21 توسط قلیزاده |
|
|
18 تیر...
|
يادبود مردگانما را به خاطر بياور
ما را كه تازه جواناني بيست و دو ساله بوديم شور عشق در سينه داشتيم و
پيش از آنكه عاشق شويم
سينه به خاك سپرده … مُرديم
ما را به خاطر بياور
ما را كه سينة سُرخاني خنياگر بوديم
و دَه به دَه
نه در آسمان و نه در كوهسار و نه بر شاخسار
كه در بازار
پيش از آنكه آوازه خوان شويم
بر شاخه تكيده از تكيه گاه خويش
جان واسپرديم .
به خاطر دارم
پيامتان و سرنوشتتان را
كه هميشه از گذرگاه خاطرم در گذر است
آوازهاي صامت سينهْ سُرخانِ سينه بر سيخ
تجسد آرزوهاي بيست و دو ساله گان سينه بر سنگ كه از تكرار يادشان شايد
پيش از آنكه شاعر شوم
بيست و دو ساله مي ميرم آذر ۷۳عزت ابراهیم نژادروحش شاد و یادش گرامی باد |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 14 تیر1385ساعت 19:7 توسط قلیزاده |
|
|
درد مشترک
|
|
مرتضی برگشت . اما با علیه درد مشترک. در مشترکی که مبارزه با آن و رفع آن صدای فریاد ماست . |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 19:5 توسط قلیزاده |
|
|
بيانيه انجمن حمايت از حقوق كودكان به مناسبت 12 ژوئن
|
|
بيانيه انجمن حمايت از حقوق كودكان به مناسبت 12 ژوئن
بيانيه انجمن حمايت از حقوق كودكان به مناسبت 12 ژوئن روز جهاني مبارزه با استثمار كودكان انجمن حمايت از حقوق کودکان |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه 25 خرداد1385ساعت 19:25 توسط قلیزاده |
|
|
دستگیری کثیری از شرکت کنندگان در تجمع اعتراضی زنان
|
|
خوب مثل اينكه قرار نيست من خبر خوبي داشته باشم... تو تجمع اعتراض آميز زنان بازكه هم با برخورد تاسف بر انگيز نيروهاي حافظ امنيت!!!مواجه شده عده ي زيادي بازداشت شدند كه در بين شون چند نفر از دوستان فعال دانشگاه علامه هم حضور دارند.شرم آوره كه جز اعلام انزجار هيچ كار ديگه اي از دستمون بر نمي آد. اما با اين حال شكل گيري تجمع هايي از اين دست قطعا در بالا بدن سطح آگاهي مردم خصوصا زنان خيلي موثره . ضمن حمايت كردن از اين حركت اعتراضي ومحكوم كردن فضاي پليسي و خشونت بار و غير معقولانه از همه دوستان تقاضا ميكنم با پرداختن به اين مسئله و اعلام موضع خودشون در جهت آگاه كردن اذهان در حد توانشون تلاش كنند. |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 24 خرداد1385ساعت 9:30 توسط قلیزاده |
|
|
اعتراض
|
|
2 نوشته شده در
شنبه 20 خرداد1385ساعت 11:37 توسط قلیزاده |
|
|
باید مراقب بود
|
|
یکی دو روزه که خیابونا آرومه و امیدوارم همینجور ادامه پیدا کنه...چند تا مطلب هست که بگم بهتره
تو قضیه کاریکاتور و تبعاتش عقیده شخصی خودم اینه که قصد توهین از سوی کاریکاتوریست نبوده مانا رو از روزنامه های به یاد ماندنی دوره اصلاحات میشناسم و براش احترام قائلم ...کارهایی که کرده برای نشون دادن سر سپردگی به آزدی و حرمت انسانی کافیه و دلیل دیگه ای برا تبرئه نمی خواد ...اما به یقین هم نمی تونم بگم که اساس قضیه بدون خط دهی باشه... خیلی ها گله میکنن که چرا ترک زبانها اینقدر دارن تند میرن و به قول معروف روغن داغش رو زیاد میکنن...جواب این گله ساده انگارانه اینقدر زیاده که تو حوصله ی خودمو این یه وجب جا نمی گنجه ...اما بارها گفتم و باز هم میگم این قضیه اعتراضات دیگه به کاریکاتور مربوط نیست... خیلی ها دارن از این قضیه سوء استفاده میکنن... بحث تبعیض و فرهنگ زدایی که تو این صد سال تو مملکت داره پیاده میشه یه بحث اساسیه ...قومیتها و ملیتهایی که دارن کنار هم زندگی میکنن تا زمانی میتونن با هم باشن که به تقاوتها و فرهنگ همدیگه احترام بذارن...اما این رعایت نشده...اینقدر فشار آوردن به گلوی تفاوتها که با یه کاریکاتور با یه عکس و... جنجالی به راه میفته ...! بدتر از این سوء مدیریت مقامات مسئول در حفظ امنیت و آرامش مردم و به آشوب کشاندن حرکت آرام اعتراضی و دخالت عناصر بدون ذکر نام در هر گزارشی که زنده کننده ی یاد و خاطره ی شعبان بی مخ ها هستند باعث شد که فاجعه ر خ دهد... اگر در روز اول این اندازه نفهمی از سوی مقامات مسئول صورت نمی گرفت این اتفاقات و تبعات منفی آن پیش نمی آمد. باید مراقب بود. بقیه اش بمونه برا فرصتی دیگر چون الان تو کافی نتم و باید خدا تومن پول بدم!
|
|
2 نوشته شده در
شنبه 13 خرداد1385ساعت 14:4 توسط قلیزاده |
|
|
چی میشه گفت؟
|
|
اصلا حال خوشی ندارم...
تبریز بد جوری قاطی بود.... و البته شهر های دیگه ی ترک زبان... اسم خودم داره یادم میره ... دانشگاهی که باید پیشرو باشه به ... هم نیس که دورو برش چی داره میگذره... ملت میریزن تو خیابون اما ... میگه بابا آخه کاریکاتور همچین چیز توهین آمیزی هم نبود که این عکس العملها رو در پی داشته باشه! اون رفیق چپمون هم کل قضیه رو میبره زیر سوال چون با نظریات انترناسیونالیستی نمی خونه و نمی تونه کارگر رو توش پیدا کنه!!! انجمن اسلامی دانشگاه شده پاتوق ... ملت گیج موندن که چرا تو یه جریان اعتراض معمولی این همه آدم باید کشته شه!!! و بعد انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده همه برن سر خونه و زندگی شون... یه عده توه اینو میگیرن که آذربایجان داره جدا میشه!!!...اعصابم نمیکشه که بنویسم...اینا رم نمیدونم واسه چی نوشتم... امیدوارم اتفاق غیر قابل جبرانی نیفته...
|
|
2 نوشته شده در
جمعه 12 خرداد1385ساعت 20:58 توسط قلیزاده |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
دانشجوی فلسفه
|
![]() |
| پیوندها |
|
RSS
|